#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_181
گفتم و رو پاشنه پا چرخيده رفتم طرف در و دستم به دستگيره نرسيده صداش تو گوشم اكو داد.
ـ وسيله نيستي؛ ولي ناف بريدمي. تو ناف بريدمي، نه اون مهديس. من به وسيله خودشون بهشون ضربه مي زنم.
ـ تو ديوونه اي. چه بدي از اين خونواده ديدي؟
ـ بدي؟ نچ من بدي نديدم؛ ولي از اجبار هم متنفرم.
ـ بي زحمت اين دام بر مرغ دگر ده.
باز هم همون قهقهه با اسلايد شخصيت بداي كارتوني و مني كه به در تكيه داده خيره شدم به جذابيتش و با حرص گفتم:
ـ چته؟ خوش خنده شدي. آقابزرگ يه چي حاليش بود كه مي گفت نبايد به تو نزديك شد، تو جنبت پايينه.
رو به روي من قرار گرفتن و كف دستش رو كنار صورتم به در تكيه دادنش به ثانيه هم نرسيد. پرروترين حالت ممكن رو بك گراند صورتم كردم و خيره شدم تو چشماش و اونم با چشماي باريك شده از بين اون همه دندون كليد شده گفت:
ـ چه زري زدي؟
ـ زر زدن كار من نيست، بكش كنار.
ـ ببين عزيز كرده، بهتره پا رو دم من نذاري و مثل بچه ی آدم، منطقي باشي. من هميشه اين قدر مهربون نيستم.
ـ متنفرم از منطقت. من از اسب افتادم؛ ولي اصلمو كه مي تونم حفظ كنم. حسام بي خيالم شو. همون آتيشي كه بابت ارث انداختي تو جونم بسمه.
سرشو بيشتر جلو آورده گفت:
ـ من مي خوام به حقت برسي.
ـ كه تو هم به خواسته هات برسي!
ـ خواسته هاي من واسه هيشكي ضرر نداره.
ـ ولي حق من واسه همه ضرره. حتي واسه بهمن خاني كه ازش زياد خوشم نمياد. من وسيله نيستم، ديگه نيستم.
بغض قاطي جمله آخر و نگاه حسام كه تو چشمام چرخ خورد و گفت:
romangram.com | @romangram_com