#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_179


ـ بريم، بريم.

يه لبخند به چشماي وق زده شادمهر و شادي زده و دنبال مهسا از فست فود زدم بيرون.





***

سرمو همراه كاويان انداخته پايين و با نيش باز به پرونده هاي پخش شده كف پاركت از دست منشي حسام نگاه كرديم و كاويان آروم گفت:

ـ حسام هم داغون كرده شركتو با اين منشي انتخاب كردنش.

ـ واي نگين مهندس، گناه داره.

ـ والا گناه ما داريم با اين بشر.

يه لبخند به اون همه انرژي زدم و گفتم:

ـ كاري با من ندارين؟

ـ من كه نه؛ ولي انگاري پسرعمو كار داره. حالا چي مي شد روز اول مي گفتين فاميلين؟

ـ خب دبگه، جناب فرزين خواستن.

ـ مزاحمتون نميشم، تا بعد.

به استيل راه رفتنش يه نگاه انداختم و بازم باورم نشد كه اين همه غم ديده باشه. بي توجه به اون همه پرونده پخش شده رو زمين يه تقه به در زده وارد شدم. نگاشو از لپ تاپش كند و گفت:

ـ دير كردي.

ـ داشتم با كاويان حرف مي زدم.

ـ چه خبر؟

romangram.com | @romangram_com