#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_178


شادمهر و اين همه جنتلمني محاله!

مهسا ـ نه ممنون، ديگه سير شدم.

مهسا و گذشتن از خيكش كه ديگه از اوجت محالاته!

مهسا يه لبخند ناز چاشني صورتش كرد و باز شصت ما هم خبردار شد كه اين موجود پليد، جنسي لطيف از تبار ذكورو مد نظر قرار داده. شادي رد نگاه مهسا رو گرفته نيش ول داد و گفت:

ـ مهسا داريش؟

مهسا لبخند حفظ كرده ليوان رو با ملوس ترين حالت ممكن تو دست چرخوند و بردش طرف لباي غنچه شده و رژ زده اي كه كلا من با همه مونث بودنم ازشون خوشم مي اومد. سرمو بر اثر ممارست و تمرين زياد نامحسوس طرف رد نگاه شادي و مهسا و علت آب راه افتاده از لب و لوچشون دادم و ... واي، چه تيكه اي! مهسا كه ديگه امشب يه ده دوري عاشق شد و رفت. شادي هم كه غش مرگ شده بايد سوار ماشينش كنيم.

شادمهر ـ بسه ديگه، بلند شين.

شادي ـ خب يه كم ديگه بمونيم. من هنوز دلسترمو نخوردم.

شادمهر از ميون كليد دندوناش غريد.

شادمهر ـ كوفت بخوري، ميگمت بلند شو، عين بچه آدم بلند شو.

به جز مهسا همه قيام كرده دور ميز وايساديم و شادمهر گفت:

ـ شما تشريف نميارين؟

مهسا بي نگاه به شادمهر و آدم حسابش نكرده گفت:

ـ ترانه من خودم ميرم خونه. مي خوام يه كم ديگه بگردم، ببينم يه كراوات واسه بابا مي تونم پيدا كنم؟

شادمهر نگاشو طوفانزده كشيد رو به روي صورت مهسا و خط ديد تيكه رو مسدود كرده گفت:

ـ واسه كراوات خريدن يه روز ديگه هم وقت هست. بهتر نيست بريم؟

مهسا ـ نه، هنوز از ساعت برگشتم به خونه نگذشته.

شادمهر حرفي نزد و من يه چشم و ابرو واسه مهسا اومدم كه يارو پشت پيشخون منظورمو دريافت؛ الا اين مهساي از ابتداي تولد داراي هفتاد و پنج درصد نارسايي مغزي. دستم به كار افتاد و گوشت پهلوي مهسا تو دستم چلونده شد و مهسا عين فشنگ تو جاش راست وايساد و گفت:

romangram.com | @romangram_com