#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_177


شادي ـ چه كنم داداش، ديدم تو سرگرمي، گفتم واسه تقويت قواي جفتتون يه تكوني به خودم بدم.

ـ شادمهر زبونش به خودت كشيده.

شادمهر ـ نه كه تو بي زبوني روش تاثير نذاشتي.

مهسا ـ قربون اين دست شادي خوشگله.

نيش شادي شل شد و خودشو حالت غش تو بغل شادمهر پرت كرده گفت:

ـ من هميشه گفتم مهسا عزيز دله.

شادمهر شاديو پرت كرد يه ور ديگه و از سيني يه بستني برداشت و خيره به دو تا دختري كه جلومون با لوندي رد ميشدن كنار گوشم گفت:

ـ اي جـــــــون!

ـ زهرمار! برو بمير، انگل اجتماع!

غش غش خندش و لبخند من و شادي با بستنيش درگير و مهساي به يه نقطه خيره. قربون اون چشماي تو، چته؟ يه مخالفت بابت يه لباس كه اين حرفا رو نداره.

مهسا ـ ترانه اون لباسه رو نيگا.

نگام رفت طرف لباس و لبام كش اومد و چشمام تو صورت شادمهر چرخ زده منتظر تاييد شد. شادمهر يه نيمچه لبخند به اون لباي خوش فرم داد و زير لب گفت:

ـ نه بابا، بعضي وقتا ميشه به سليقش اميدوار شد.





***

با دهن پر نگامو دادم به آخرين برش پيتزا خونواده كه دو تا دست يكي مردونه و يكي كشيده و ظريف و دخترونه رفت طرفش و بعد از به هم كانكت ضعيفشون پس كشيده شد.

شادمهر ـ بردارين بخورين.

romangram.com | @romangram_com