#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_176
ـ شادي مي خواد بپوشه شما رو سننه؟
شادمهر ـ ترانه ...
شونه بالا انداخته نگامو دادم ارزوني بستني فروشي كه شادي نديد بديدانه تو انتخاب مدل بستني دلخواش فروشنده رو به مرز غلط كردن بابت باز كردن مغازش تو اين پاساژ داشت مي رسوند.
مهسا ـ اصلا ترانه چه معني داره وقتي سه تا خانم متشخص مي خوان خريد كنن يه مرد هم باهاشون باشه؟
شادمهر ـ معنيش به اينه كه من بايد تعيين كنم خواهرم چي بپوشه.
مهسا باز صورت كشيد تو صورت شادمهر و با همون داد ول داده معروفش كه به نقل قول فرهاد به علت همين داد شهرت عام داشتش و تا حالا كسي حاضر نشده امر خطير ازدواج باهاش رو به دوش بكشه تو گوش شادمهر يه نفير نسبتا ملايم و به اقتضاي محيط كشيد و گفت:
ـ مثلا مي خواي بگين خيلي جنتلمنين؟ شادي الان تو سنيه كه دوست داره هر جور دوست داره بگرده. شما دارين محدودش مي كنين.
شادمهر ـ من شادي رو محدود نمي كنم؛ فقط امانت داري مي كنم.
مهسا پس كشيد. چشماش پر حيرت شد و پس كشيد، ديدم تعجب نگاش و پس كشيد.
مهسا ـ من ... من نمي دونستم ... يعني ...
شادمهر پوف كشيده نگاش رو داد به همون مغازه غلط كرده از باز شدن تو اين پاساژ و گفت:
ـ خوشم مياد ترانه، خوب روش تاثير گذاشتي. دق ميده طرفو تا يه چي بخره.
مهسا كنارم نشسته خيره به نيمرخ شادمهر موند و كنار گوشم صد وهشتاد درجه مغاير با لحن چند لحظه قبلش گفت:
ـ مامان و باباش كجان؟
ـ مامانش چند ماه بعد زاييدن شادي واسه بيماري قلبيش مي ميره، باباشون هم ده سال پيش سرطان ميگره و بعد ...
مهسا ـ يعني اين همه سال تنهايي شادي رو بزرگ كرده؟
ـ خب مامان شهره و بابا مهدي هم كمكش كردن. شادي اونا رو مثل مامان باباش مي دونه.
شادمهر ـ به به، چه عجب، شادي خانوم بخاري بلند شد؟
romangram.com | @romangram_com