#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_175


ـ شايد از اون يارو رفيقم جدا شده باشي؛ ولي از همون اولش تا ته عمرت ناموسمي. بي غيرت كه نيستم. واسم از شادي عزيزتر نباشي، كمتر نيستي؛ پس بي خيال بازي با غيرتم.

ـ شادمهر تو مطمئني چيزيو از من قايم نمي كني؟

نگاشو داد به پنجره و جوابمو با سكوتش داد. جوابتو قربون برادر. چي شده؟ يه جاي كار بد شروع كرده به لنگيدن. شادمهر اين چند روزه شادمهر يه هفته قبل نيست.

ـ جواب نداشت سوالم؟

ـ جواب سوالت باشه واسه وقتي که فهميدم اون قدري بزرگ شدي كه راحت از كنارش رد بشي.

ـ جناييش نكن جون ترانه.

ـ جنايي نيست، اعصاب خرد كنه، رو مخمه. بي خيال.

زنگ گوشيش و سرباز زدگيش از جوابم. شادمهر داري چي رو تو لفافه آروم آروم به خوردم ميدي؟





***

لبامو بابت تسلي شادي مادرمرده كش دادم و شادي پوفي كشيده روي نيمكت وسط پاساژ ول شد و با چشم و ابرو يه اشاره به اون دو موجود مثلا آدميزاد زد و گفت:

ـ اگه يه روز ازم بپرسن بدترين روز عمرت كي بوده، مطمئن باش ميگم روزي كه با اين دو تا اومدم خريد.

كنارش نشسته، بازم به اون دو تا كه انگار بحثشون گفتگوي تمدن هاست يه نيم نگاه انداختم و باز تو شيش و بش اين موضوع رفتم كه برم بميرم با خريد كردنم.

شادي ـ ترانه من ميرم چهار تا بستني بخرم بزنيم به بدن. چشمم آب نمي خوره با وجود اين دو تا لباسي بخريم ما امشب.

يه سر تكون دادم و اين بار شادمهر پوف كش كنارم به صندلي لم داده گفت:

ـ هرچي ما ميگيم نره، اين خانوم ميگه بدوش. خب من نمي خوام خواهرم اون يه تيكه پارچه رو بپوشه كيو بايد ببينم؟

مهسا دست به كمر با تمام سعي طلبكارمآبانه خم شده تو صورت شادمهر و داد ول داده گفت:

romangram.com | @romangram_com