#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_174
***
ـ اينم كارت عروسي.
ـ يعني ما هم دعوتيم؟
ـ خب ديگه من نتونم چند تا از رفقا رو دعوت كنم كه اون وقت نميشم عزيز دل فرهاد.
ـ حالا چي شد انقده يهويي اين پسره دوماد شد؟
ـ هيچي بابا، من و مهسا دستشو گذاشتيم تو پوست گردو.
ـ ترانه؟
ـ هوم؟
ـ توي اين عروسي جلوي فاميلت يعني تو تازه برگشتي ايران؟
ـ آره؛ ولي زياد تو چشم نيستم. تو اون فاميل، حيوون خونگياشون هم يه دور رفتن اون ور و برگشتن. واسه تحصيل ديگه افه مفه نداره.
ـ پس بچه خوبي باش، لباستو هم با هم ميريم انتخاب مي كنيم.
ـ اهكي، بيخي، مهسا رزروم كرده.
ـ پـــــــــوف، اين دختره هم واسه ما شده معضل. شادي هم يه بند تو خونه ازش حرف مي زنه. نه كه تو كم بودي!
ـ خب دخترعموی منه ديگه.
ـ ترانه اين دختره رو بپيچون با هم بريم. به تو كه باشه ميري يه چي برمي داري كه پنجاه سانت هم پارچه نبرده.
ـ به تو چه؟
romangram.com | @romangram_com