#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_173


ـ عوض نشدم؛ فقط يه كم فكرم مشغوله.

آقابزرگ ـ اگه از حرفاي اون روزم ...

ـ نه، اصلا مساله سر اين چيزا نيست. مساله سر اينه كه من خسته شدم و دلم يه كم آرامش مي خواد، دلم واسه بي فكر خوابيدن لك زده.

فرهاد ـ ترانه بيا بريم تو باغ.

نگامو دادم به جذابيت خوابيده زير چين و شكناي صورتش كه گفت:

ـ برو. روزاي آخر آزادي فرهاده. همه به حضورش تو اين خونه عادت كرديم.

ـ عادتا راحت ترك ميشن.

گفتم و بلند شدم. سنگين بود نگاش، سنگين بود. به اندازه غم همه سالاي نبودنشون. سنگينيش كمر شكنه.

حسام ـ ترانه، بيا ديگه.

آقابزرگ ـ صميمي شدين.

حرفي نيست كه بشه جوابش. اين ظن لحنت گاهي تو همه باورام ناباوري مياره. بد با من تا مي كني فاروق خان.

ـ نه زياد صميمي؛ فقط در حد دو تا آشنا.

آقابزرگ ـ خوبه. دوست ندارم زياد باهاش صميمي بشي.

ـ جذاميه؟

آقابزرگ ـ برو ديگه، چرا معطلشون مي كني؟

ـ يعني سوال نپرسم؟

آقابزرگ ـ ترانه!

روی پاشنه پا چرخيده رفتم طرف در سالن. بازم سگيني نگاش، بازم ناباوري تو كمبود باورام، بازم حرفاي حسام، بازم اون تلخي. دلم پيچ مي خوره، شقيقم مي زنه، نفسم سخته. دلم گرم نيست، به هيچ پشت و پناهي جز شادمهر و رفاقتش گرم نيست. آقابزرگ گاهي دلسرد ميشم؛ حتي با گرمي بودنت.

romangram.com | @romangram_com