#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_172
فرهاد ـ آره ديگه، چيزيه كه تو و مهسا خانوم تو دامن من گذاشتين.
نسترن ـ يعني مي خواي بگي ناراحتي؟
فرهاد سر كرده تو گوش نسترن يه چي گفت كه لپای نسترن در عرض دو ثانيه شد لبو.
مهسا ـ فرهاد تو دوباره بي حيا بازي در آوردي؟ مي بيني كه اين دختره جنبش پايينه، مراعات كن. فكر كنم شب عروسي بايد همين جور پارچ آب قند درست كنيم بديم اين دختره.
ـ كلا همتون بي حيايين.
مهسا ـ نه كه شما نيستي.
خاتون ـ ترانه، مادر لباس خريدي؟ ميخواي بگم خياطم برات بدوزه؟
مهسا ـ خاتونم، بچه كه نمي خواد بقچه پيچ بشينه تو جمع، خودم مي برمش مي خريم با هم. به سليقه اين اعتباري نيست.
آقابزرگ ـ ترانه بيا اين جا.
كنار آقابزرگ نشستم و آقابزرگ كنار گوشم گفت:
ـ پول داري؟
پوزخندم به زور كنترل شد و بي خيالي صورتم مصنوعي.
ـ بله، حقوقمو تازه گرفتم.
آقابزرگ ـ خواستي بهم بگو.
ـ نترسين، خجالت زدتون نمي كنم.
آقابزرگ ـ عوض شدي. ترانه ی من تلخي بلد نبود.
ـ چهار سال زمان كمي واسه عوض شدن نيست. آدما راحت مي تونن عوض بشن، بر اساس شرايط.
آقابزرگ ـ ترانه تو چند وقته عوض شدي.
romangram.com | @romangram_com