#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_170


با لبخند از كنار كاويان تازه از در اتاق حسام بيرون اومده گذشتم و با چند تا ضربه مصلحتي دستگيره رو فشار دادم و وارد شدم. سيگار ميون انگشتاش يه پوزخند نشوند رو لبم. حتي سيگار كشيدن اون هم شيك تر بود. گاهي حالم به هم مي خوره از اون همه مقايسه. يه نگاه بازم بالا به پاييني بهم انداخت، منم دست به سينه گفتم:

ـ كاري باهام داشتي؟

با دست به يكي از كاناپه هاي چرم گوشه اتاقش اشاره زد و منم در حال جاگيري گفتم:

ـ زياد وقت ندارم. حرفتو بزن.

رو به روم نشست و خيره تو صورتم گفت:

ـ واكنش همه عجيبه، نيست؟ من فقط يه كم ازت تعريف كردم. انگاري تازه دارن اون روشونو نشون ميدن. وكيلمون هم كه ديگه نور علي نور شده.

ـ حسام تموم كن. من با طناب تو يكي تو چاه برو نيستم، مي فهمي؟

ـ من طنابي ننداختم؛ فقط دارم ملتفتت مي كنم. تو هم بچه فرديني. يه كم مختو به كار بنداز. اين چيزي كه من تو واكنش خونواده واسه ارث و ميراثت ديدم زيادي ناجوره. بهمني كه سال تا سال گذرش طرف خونه ما نمي افتاد، حالا چهار روزه تو اتاق كار بابام پلاسه، مي فهمي؟ ترانه تو مي توني با اين كارت هم به خودت كمك كني، هم به مني كه عمرا برم زير سلطه فاروق خان. دوران سلطنتش داره تموم ميشه.

ـ تو حق نداري در مورد آقابزرگم بد حرف بزني.

ـ ببين دختر خوب، من واسه اون مدرك تحصيلي مسخرت استخدامت نكردم. واسه حرف آقابزرگ هم كه اصلا تو حيطه كاريم براش تره خرد نمي كنم هم استخدامت نكردم؛ ولي تو، تو اهدافم مي توني نقش مهمي داشته باشي.

ـ حرفاتو زدي؟ حالا گوش كن. تو اگه تو من شك هم انداخته باشي، بازم من به آقابزرگ وفادارم.

ـ آره، اون كه حتما. ديديم چهار سال پيشو.

پوزخند كنج لبش و سيگار ميون انگشتاش و لم دادن زيادي صميميش به كاناپه.

ـ به نظرت آقابزرگ از حرفش برمي گرده؟ چند روز پيش آب پاكيو ريخت رو دستم كه تا خودش نخواد نبايد حرفي از ارث و ميراث زده بشه.

ـ اون از اين نمي ترسه كه تو بخواي پولتو از كارخونه ها بيرون بكشي. اون از نبودت مي ترسه. از اين كه با اون پول حالا كه برگشتي باز بري. هنوزم سر حرفم هستم كه تو براش عزيزتريني، حتي از مني كه مي تونم اسم خاندانشو حفظ كنم. آقابزرگ دو دو تا چهار تاي باباي من و بهمنو در حال حاضر نداره. اون تو فكر خودته. از بابا شنيدم همه اون سودي كه با پولاي تو به حسابش مي رفته با خواست آقابزرگ از حساب بيرون كشيده شده. اون پيرمرد داره يه كارايي مي كنه. تازه يه جور وسواس هم به رابطه من و تو پيدا شده. اونا از اين مي ترسن كه من و تو ...

ـ گمشو. من منم، تو تو. من و تويي وجود نداره. اونا يه چيزيشون ميشه.

ـ ببين ترانه. من اگه واسه پروندن مهديس مجبور بشم اداي خاطرخواه تو شدنو هم دربیارم در ميارم تا از حرف آقابزرگ سرباز بزنم. مي فهمي كه؟

ـ نه، نمي فهمم. از اين وسيله بودنم واسه اهدافت حالم به هم مي خوره. تو يه فرزيني و تا قبل از ميون اومدن حرف ازدواجت با مهديس بايد يه غلطي بكني. نمي دونم، دنبال يكي بگرد كه چند وقتي نقش معشوقتو بازي كنه.

romangram.com | @romangram_com