#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_169
ـ ما رو درياب ترانه خانوم.
مهديس ـ آره خب، دريابشون، كلا رفقا انگاري به فكر پولن.
انداخت متلك فهميدن موضوع چي كاره من بودن شادمهر و اميرعلي رو انداخت.
مهسا ـ آدم به فكر پول باشه، بهتر از اينه كه تو فكر مد باشه.
نه كه شما نيستي مهسا جان؟ بازم در هر حال مرامتو عشق است.
مهديس ـ حالا چي شده كه حرف از ارث و ميراث اومده وسط؟
مهسا ـ خب ترانه تونسته خودشو اثبات كنه. اين كه جنمش از خيليامون كه پول تو جيبيمون هميشه به راهه بيشتره. اين كه مثل بعضي نوه هاي آقابزرگ نيست كه چپ و راست تو فكر سفراي اون ور آبيش باشه. خب يه جورايي ترانه نمونه بارز عمو فردينه.
ـ نه بابا، من اين همه خوبم و خودم خبر ندارم؟
خواستم تلخي لحن مهسا رو بگيرم كه شادي گفت:
ـ خب اگه ترانه انقده پولداره، نامرديه خونه پايين شهر داشته باشه.
اميرعلي ـ ولي خدايي ترانه جون خيلي خوب تونستي زندگيتو يه تنه بگردوني.
لبخند زدم به اون همه مهربوني و گفتم:
ـ ممنون.
باز يه لبخند از اونا كه با كلاسن و شادمهري كه پس گردني حواله اميرعلي كرد.
دلم گيره، فكرم كه بدتر. دلم مي سوزه، شقيقم بيشتر. اين حرف ارث و ميراث من چرا حالا با استارت حسام تو دهن همه افتاده؟ چرا همه حساب كتاباشون داره رو ميشه؟ چرا همه دور و برم دارن تو كف دو دو تا چهار تاشون ميرن؟ چرا مهديس نفرتش بسشتر شده؟ چرا مهسا گوشش مي جنبه واسه هر حرفي از اون ارث؟ چرا حسام؟ حسام داري چه مي كني؟ خدا ازت نگذره پسر. دل و ايمونم توي اين شك داره ميشه عقل و بي ايموني.
***
romangram.com | @romangram_com