#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_168
مهديس ـ ترانه شنيدم از مامان كه حسام خيلي تعريفتو كرده.
حسام نكن، با يه خونواده بازي نكن، با من بدبخت بازي نكن.
ـ حسام لطف داره.
مهديس ـ خب عجيبه، حسام كلا از كسي تعريف نمي كنه.
پر كينه، مثل همه اين سالا. مثل همون چهار سال پيش. مثل همون اولين بار تو بغل اون رقصيدن. مثل ...
ـ مشكلش كجاست؟
تلخ گفتم. به جاي همه سالاي تو كينه نگاش غرق شدن. تلخ گفتم. دلم لرزيد و تلخ گفتم.
مهديس - مشكلي نداره؛ فقط انگاري حسام خيلي باهات صميمي شده.
صميمي؟ آره اون قدر صميمي كه مي خواد بندازتم وسط بل و بشوي تو و خودش. مي خواد سپرم كنه، حقمو بندازه وسط ماجرا و دور بزنه خاندانو. مي خواد من بلاكشي كنم. مثل همه اين سالا مي خواد. آره من و نفرت اون با هم صميمي هستيم. آره من و سپر شدنم بد واسه اون پسر صميمي هستيم.
ـ واسه چي اين طور فكري كردي؟
مهديس ـ خب ...
شادمهر ـ ترانه اصولا آدم راحتيه؛ ولي زياد صميمي نيست. اگه تعريفي هم شده خب واسه لياقتشه. ايشاا... چند وقت ديگه كه پولاش بهش رسيد يه شركت مي زنه بهتر از مال پسرعموش.
مهسا اولين بار و بي نيش و كنايه با لبخند حرص درآري كه تنها در مواقع رويارويي با مهديس از خودش بروز مي داد گفت:
ـ ايشاا... .
ابروي شادمهر يه وري بالا رفت و مهديس اخم تو هم كشيده گفت:
ـ مگه آقابزرگ مي خواد پولتو بده؟
مهسا ـ فقط پول كه نيست. بيشترين سهام كارخونه بعد از آقابزرگ و چند تا ويلا تو سطح كشور و يه حساب دراز مدت و سودايي كه هر ساله از كارخونه بايد بين همه سهامدارا تقسيم مي شده.
امير علي سوتي كشيد و گفت:
romangram.com | @romangram_com