#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_167
***
شادمهر نيش شل كرده مثلا و اخم نامحسوس تو پيشوني به حرفاي مهديس گوش مي داد و مهسا كنار گوشم غر مي زد و اميرعلي و شادي هم بي خيال همه بدمينتون بازي مي کردن.
ـ تو رو خدا نيگاش كن؟ همين جور كه اين پسره واسه ما نزده مي رقصيد، حالا اين دختره هم اومده لي لي به لالاش بذاره. من مي خوام آقابزرگ اين دختره رو وقت تيك و تاك به جنس ذكور ببينه، ببينم اون وقت هم تو فاميل مي پيچه كه عروس فريبرز خان فرزين، قراره اين آكله باشه؟
ـ چرا آقابزرگ گيره رو اين موضوع واقعا؟
ـ بين خودمون باشه؛ ولي چند روز پيش داشتم از در اتاق خواب بابا مامان مي گذشتم، شنيدم مامان داشت به بابا مي گفت كه كاش نمي ذاشتيم ترانه زن اون پسره بشه كه نظر آقابزرگ ازش برگرده. ترانه شصتم خبردار شده كه تو و اين داداش نفهم من ناف بريده هم بودين.
ـ چي؟
ـ اسكل دارم ميگم قرار بوده اين حسامه كه از اون ور برگرده تو رو ببندن به نافش؛ ولي انگاري مرغ يه پاي تو نذاشته اين قرار مداراشون به سرانجام برسه. همينه كه مامانم از بچگيت انقده لوست كرده، فكر مي كرده قراره عروس عزيز كردش بشي.
دلم پيچ خورد، دهنم تلخ شد، نفسم بريد. حسام گفته بود، مهسا ميگه، آقابزرگ نذاشت واسه خواستگاري بيان. بابا مهدي ناراحت شد، آقابزرگ گفت يا ثروتت يا اون پسره. عمو فريبرز دلش گرفت. گلرخ جون نيومد سر عقدم. چرا؟ چرا هيچ وقت هيشكي از اين قرار مدار حرفي نزد؟ حسام و من؟ از خودراضي و من؟ فرزين و فرزين؟ پولاي من؟ آره همش پولاي منه؛ فقط پولاي منه. مال منه؛ پس چرا پيش من نيست؟ پس چرا مال من نيست؟ پس چرا ...
شادمهر ـ ترانه؟
نگام تا چشماش بالا اومد و اون با نگاش پرسيد چيه؟ دهن تلخ شدم تكون خورد و لب زدم كه هيچي. مهسا باز كنار گوشم گفت:
ـ عمه فريبا چند روز پيش داشت به خاتون مي گفت كه اگه ترانه پولشو بخواد ...
ـ چي؟ بقيشو بگو!
ـ ترانه من نمي دونم اينا دارن چي كار مي كنن، افتادم تو شك. تو شش و بش اين كه نوني كه دارم سق مي زنم حق تو نباشه.
ـ مهسا بي خيال بگو عمه چي گفت؟ بعدش هم اينا چه حرفيه؟ مگه عمو فريبرز خودش كم پول داره كه اين حرفا رو مي زني؟
ـ مثل اين كه به وكيل آقابزرگ خبر رسيده كه ترانه برگشته، اونم به آقا بهمن گفته كه بهتره زودتر حق ترانه رو بهش بدين؛ وگرنه به عنوان وكيل اين همه سال خونوادگي براي تنها يادگار فردين خان مي افته دنبال شكايت. انگاري همه ی اين چهار سالي كه به سن قانوني رسيدي ساكت مونده تا بين خونواده اتفاقي نيفته و حالا به خاطر اين دو سالي كه تك و تنها و بي خبر تو شهر گم و گور شدي چشمش ترسيده. خاتون هم گفت حق داره. اگه به اونم باشه شكايت مي كنه. فكر كن خاتون از فاروق جونش شكايت كنه. چه شود؟
ـ مهسا داره چه اتفاقي مي افته؟ من ... يعني چي؟ خب آقابزرگ قيم منه.
ـ تا هجده سالگي. ترانه تو الان خودت بايد واسه ثروتت تعيين تكليف كني.
حرفاي حسام، حق من، حق وارث فردين، حق يكي يه دونه فردين.
romangram.com | @romangram_com