#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_166


ـ ما پارك لويزانيم.

مهسا خواست جيغ بكشه و دست من چسبيده به دهن بازش زدمش رو استپ و چشاش توپ تنيسي شد و كف دست من ميون دندوناش قفل. جيغم تو گلو خفه شد و خداحافظي به زور از بين دندونام درزد.

ـ كثـــــــــــــافت.

دستم كه ول شد، جيغ مهسا بلند شد.

مهسا ـ دختره خاك تو سر، چه فكري كردي كه جامونو به اين دختره لش از خود راضي لو دادي.

ـ خب دلش گرفته بود.

مهسا ـ خب بره دستشويي. اَه اَه، چندشم شد. يعني چي كه مي خواد بياد ور دل ما؟ خب بچپه ور دل اون ...

چشم و ابرويي اومدم و مهسا حرفشو خورد و باز چشم تنيسي نگام كرد و من فهميدم كه غلط اضافي كردم.

ـ خب چه اشكالي داره؟ حالا درسته بچه پايه اي نيست؛ ولي خب نميشه كه دعوتش نكنم. اصلا تقصير توئه كه به همه جار مي زني مي خوايم بريم گردش.

مهسا ـ عين بچه ها بهونه نيار. هميشه همين بوديا. مثل همه ته تغارياي لوس.

ـ من هيچش هم ته تغاري نيستم. حالا فرهاد بچه دار ميشه ديگه.

مهسا ـ مايكروويو كه نيست نسترن، قبل عروسيشون هم اگه ...

چشام اين بار گشاد شد و دستم هجوم برد طرف دهنش و صدا قهقهمه بازم با كلاس اميرعلي و پوزخند شادمهر هوا رفت. خدا ازت نگذره كه دهنت همه جا وله. ديگه از دست متلك انداري شادمهر امون نداري خواهر. مهسا بي خيال باز به تبلت شادي از خنده سرخ شده خيره شد و من سرم پايين افتاد و شادمهر كنار گوشم گفت:

ـ نسترنو گفت لبو؟ يعني از اين دختره كوچيك تري؟

ـ آره؛ فقط چهار ماه؛ ولي خب فرهاد هم كه بچه بياره ...

شادمهر اين بار جاي پوزخند خنده ول داد و من جاي به قول خودش لبو شدن يه آرنج تو پهلو مهمونش كردم.





romangram.com | @romangram_com