#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_165
يه لبخند به اون همه مهربوني هاي كلاس زدم كه شادمهر گفت:
ـ نيشتو جمع كن. خوش ندارم زياد با اين لگوري خوش و بش كني.
ـ به تو چه؟
شادمهر ـ خفه بچه. امروزمو كلهمتون گند زدين. حالم گرفته س.
مهسا باز يه نيشخند زد و نگاه شادمهر تو نيشخند باز هم به اندازه لبخنداي مهسا خوشگل، خشكيد و پر حرص نفس داد بيرون و مهسا هم بيشتر نيشخندزن سر كرد تو تبلت و كليپ خنده دار جلو چشاش.
گوشيم زنگ خورد و شادي اين بار پكيد از خنده.
ـ خو مگه چيه؟ صدا ني نيه.
شادمهر ـ اين بيشتر به حنجره غول مي خوره تا ني ني.
خنده رو لبم كش اومد و نگام رو صفحه خشك شد. نه بابا! مهديس و خط رندش و اسكرين گوشي من؟
ـ الو؟
ـ سلام ترانه.
اون بار كه زنگ زد سلام و اين برنامه ها نداشت. تازه اصلا ضميمه ترانه كه كلا تو حرفاش نبوده هيچ وقت.
ـ سلام مهديس جون.
باز مهسا و بيني چين داده و خود مني كه تو دلم گفتم: "اين جونمو ديگه از كجام در آوردم؟"
ـ شنيدم با مهسا رفتين گردش. كجايين؟ منم حوصلم سر رفته.
مهسا كه گوشش به گوشيم چسبيده بود لب زد كه ...
ـ خب زيرشو كم كن.
يه چشم غره به مهسا و باز دل دادن به حرفاي مهديس و جواب خودم.
romangram.com | @romangram_com