#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_158


ـ نيستي چرا؟

ـ شما سايتون سنگين شده. نسترن كجا رفت؟

فرهاد ـ رفت اتاق من لباساشو عوض كنه. چي كارا مي كني؟

ـ هيچي، زندگي. تو اين پروژه آخريه دستم بنده. حسام هم حمال مفت گير آورده، آي كار مي كشه، آي كار مي كشه.

مهسا ور ديگم لم داده گفت:

ـ بگو بگم ننه جون گوششو بپيچونه.

ـ ننه جونو خوب اومدي.

صداي آقابزرگ تو سالن پخش شده، نگاه بقيه رو سمت خود كش، طرف مخاطبش بنده، ميون حرفاي عامي و من عاشق هر روزه قد علم كرد.

آقابزرگ ـ ترانه تو اتاقم منتظرتم.

نه بابا. آقابزرگ اين چند وقته نبود. اين روزايي نبود. مهر چشماش كم آورد از اون ديكتاتوريش كه تو تن و ريشه همه خاندان به ارث رفته. نمونه بارز همين فسقل بچه زير دست ما كه ملتي بايد تام و جري رو به همراه كودك درون به نظاره بشينن. بالا رفتنش از پله ها، چشماي باريك شده ی مهسا، خاتون چشم غره رو به سايه افتاده آقابزرگ رو پله ها و فرهادي كه لپ كلام مطرح كن خودي نشون داد.

فرهاد ـ خاتونم، بلا، دوباره باهاش سر ناسازگاري گذاشتي كه فاروقي شده؟

خاتون ـ مراعتتو نمي كنم كه تو دوماديتي ای و جلو زنتی، همچين مي زنم تو دهنت كه صدا سگ سر بدي.

فرهاد ـ اوا خاتونم، چرا خشونت؟ يه كم لطيف باش.

آرتينو بغل مهسا دادم و زير چشمي ديدم مشت شدن دستاي خاتون و حرصي كه خورد. از پله ها رفتم بالا و به خود اومده پشت در اتاق فاروق خان چند لحظه پيش بودم. انگشت حلقه كرده چند تا ضربه زدم به در و دستگيره آب طلا رو فشار داده وارد شدم. روي كاناپه راحتي لم داده بود و بالا پاييني نگام مي كرد.

ـ بشين.

لبه تخت رو به روش نشستم و با نگام انتظار حرفشو به روش آوردم.

ـ كاري داشتين باهام؟

مكثش و بعد حرفايي كه در انتهاي اين مكث تو گوشم رفت و تو سرم چرخ خورده بيرون نرفت.

romangram.com | @romangram_com