#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_157
ـ من در مورد تو فقط به اين فكر كردم كه بايد زمينه اينو به وجود بياري كه چند نفر راحت شن. تو فقط خودت باش، بقيش با من. به يه پنت هاوس و ماشين آخرين مدل ماماني فكر كن، يا تحصيل اون ور آب. بي دروغ، واقعي واقعي.
ـ چي باعث شده فكر كني من خر حرفاي تو ميشم؟
ـ همون چيزي كه چند روزه از اون باغ دورت كرده. همون شك و ترديدت، همون پول نداشتت كه تو روز مهموني كشوندت از باغ بيرون. ترانه چرا لگد مي زني به آينده روياييت؟ من نمي خوام دشمني كنم. تو رو من حساب دوستي باز كن. دوستي مسالمت آميز. من به تو تو رسيدنت به حقت كمك مي كنم، تو هم با حذف ثروتت از سهام كارخونه ها خاندانو به هم مي ريزي. مطمئن باش هيشكي نمي تونه بگه چرا. اين بار تو محقي.
ـ تو فكر كردي من به آقابزرگ خيانت مي كنم؟
ـ دختر خوبي باش. خيانت؟ مسخره س. خيانت اينه كه تو به خاطر خودخواهي اونا الان مطلقه اي. خودخواهي اينه كه اونا با پول تو كيف دنيا رو ببرن و تو پايين شهر زندگي كني.
ـ من تو همون خونه هم خوشم.
ـ ترانه، ترانه، ترانه! من دارم بهت نشون ميدم واقعيت اين همه محبت به پات ريخته رو، فكر كردي، خرجي كه اين همه سال برات كردن پول خرد اون ثروتت حساب ميشه! ترانه من نميگم بي چشم و رويي كن، ميگم حق گيري كن. حقته، خلاف نيست. بي شعورن اگه واسه خاطر حقت بخوان ازت ببرن.
ـ من خودم به حقم ميرسم، خودم. حاليته؟ تو هم يه راه ديگه واسه دور زدن آقابزرگ پيدا كن.
چشماش از عصباينت دو دو زده خيره تو صورتم چرخ خورد و گفت:
ـ اگه زن اون مرتيكه نمي شدي، بايد حالا تو فكر خريد لباس عروست مي بودي. فكر كردي همه هدف آقابزرگ از نخواستن سرگيري اون ازدواج؛ فقط شناختن اون پسره بوده؟ نه بابا، به قول خودت اون شوهرت همه چي تموم بوده؛ ولي آقابزرگ حساب كتاب داشته. به هم زدي اين حساب كتابو. با ازدواجت با من اون ثروت از فاميل خارج نميشد؛ ولي با اون يه پا وايسادنت همه رو سر لج انداختي.
دستم به دهنم چسبيد و چشام دو دو زد تو كاسه چشمم.
ـ ديدي دختر خوب، اونا فقط به فكر منافع اسم فرزينن، نه هيچ كدوم از فرزينا.
ـ با همه اينا آقابزرگ حق پدري داره. بگي آقابزرگ مي خواد بكشت هم من ميگم خوب مي كنه. يه چي حالشه كه مي خواد بكشتم.
گفتم و با حس پوزخندش از اتاق زدم بيرون. من از اين دودلي بيزارم. كنار اومدن با اين همه حرف زمينم مي زنه، داغونم مي كنه؛ ولي من بازم دوستشون دارم. با همه اين مزخرفاتي كه حسام گفت دوستشون دارم. گور پدر پول هم آوردن.
***
آرتين بغل، بوي شامپوي بچه تو بينيم رفته و بيرون نيومده، به كاناپه تكيه زده و زير جبر ديكتاتوري چند سال سن دار زير دستم به تام و جري پخش شده از ال سي دي خونه پدري خيره بودم. فرهاد لم داد كنارم و گفت:
romangram.com | @romangram_com