#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_151
***
دستايي كه دور گردنم حلقه شد و لبخندي كه از سر ظهر تا حالا به لبم نيومده بود نامحسوس رو لبم نشست و گفتم:
ـ نكن مهسا. برو اون ور خداي ناكرده روغن مي پاشه تو صورتت.
مهسا ـ بسه بابا، برو لباساتو عوض كن و يه كم به خودت برس. بقيشو مامان هست.
گلرخ جون ـ آره ترانه جون، برو قربونت برم. بميرم ظهر تا حالا از خستگي داره جونت در مياد. ما هم گرفتيمت به كار.
لبخندم واسه اون همه مادرانه ريخته به پام بيشتر كش اومد و حرف گوش كن رفتم طرف اتاق دوران تجرد. لبه ی تخت نشستن و عزا گرفتن براي چي پوشيدن تو دلم باز شك انداخت. همون شك ظهر تا حالا. لباسي نداشتم. كمد باز كردم و اون پيراهن حرير پنج سال پيشي كه فرهاد برام از شيراز خريده بود به چشمم اومد. شونه بالا انداختم و بي خيال گشاديش شدم و رو همون شلوار جين مشکي پوشيدم و باز شونه بالا انداختم و موهامو مثل هميشه دم اسبي بستم و باز شونه بالا انداختم و آرايش معمولي هميشگيمو تجديد نكردم و باز شونه بالا انداختم. من همونم كه كمترين شانسو واسه به چشم اومدن تو جمع دارم. من همونم و بايد ساده باشم. من همونم كه مطلقم و بايد مواظب رفتارم باشم. من همونم. همون كه آقابزرگ واسه حقش شرط مي ذاره. شك نداشته باش، به اون همه مهربوني زيرپوستي شك نداشته باش. ندارم، به اون محبت شك ندارم. به پول نداشتم شك دارم. به اين لباس نداشتم شك دارم. فرهادم ببخشم. همه پولامو خرج اون لباس شب مهموني، ديدن نسترن و مانتو شلواري كردم كه براي حسام خان كسر شان نياره. ته ته كيف پولم ده تومنه. ده تومنه و دلم خوشه به كلاس آخري كه فردا با نرگس دارم و قراره پول آخرمو بگيرم. از پله ها پايين اومدم و نگاه مهسا بالا پايينم كرد و تو جمع سكوت كرد؛ ولي مهديس جاي اون حرف دل زد.
مهديس ـ ترانه اين چيه پوشيدي؟
همه نگاها برگشت طرفم. لبخند نزدم تا آب شدگيم به چشم نياد. عوضش چشام لبريز شد و دلم تيكه تيكه. نگامو دادم ارزوني آقابزرگ اخم كرده به مهديس و خاتوني كه به درگاه آشپزخونه با سرزنش آقابزرگو نشونه رفته بود. قدمام طرف فرهاد تند شد و جلوش وايسادم و سر پايين انداخته گفتم:
ـ ميشه من امشب نباشم؟ سرم خيلي درد مي كنه. فردا بايد زود از خواب بلند شم.
لبش گزيده شد و صورتش بيشتر تو هم رفت و من فهميدم كه يعني "برو." جلوي دكتر كسر شان فاميله كه لباس پنج سال پيش تو تن عزيز كرده باشه. چه عزيز كرده اي؟ از ساختمون زدم بيرون. زدم بيرون و دلم نخواست بره خونه. دلم خواست بره يه ساندويچ بخوره. دلم خواست ولخرجي كنه و آتيش بزنه به اون ده تومن و ساندويچ بخوره. دلم خواست تو اون مهموني باشه. دلم خيلي خواست كه تو اون مهموني باشه...دلم خواست و چشام پر شد...دلم خواست و يادم افتاد اگه اون شب بله برون هم خوش تيپ بودم؛ چون شادمهر برام ولخرجي كرد. دلم خواست و يادم اومد اول هفته همه پولمو دادم خرج مايحتاج خونه و يخچالي كه از بي چيزي هوا خنك مي كرد. ايرادي نداره. منم يه روزي دلم به هر چي خواست مي رسه. دير نيست.
***
آقای شكوري رو پاشنه پا چرخيده گفت:
ـ خانوم فرزين هنوز مي خواين بمونين؟
ـ اينو تموم بكنم ميرم. شما برين به سلامت.
romangram.com | @romangram_com