#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_150
ـ خب ... آقابزرگ كه نميشه بي دليل از نه واسه اون پسره برگشته باشه. خب حتما يه چي ديده كه راضي شده به ازدواج عزيز كردش با اون پسره.
درد تو چشمام بيشتر شد و دستم جاي كناره گردنم چسبيد به گلوم و حس خفگي با اون بغض باز تو وجودم بيداد كرد. پس زدم. اين بغض توده دارو پس زدم. چشمام درشت شد و يه لبخند جايگزين اون افتادگي لبا.
ـ خب مي دوني؟ هيجان داشت. يه كار ممنوعه رو انجام دادن فوق العاده س. خب تو هم حتما بايد تجربه كرده باشي. وقتي آقابزرگ شرط خروجت از ايرانو چشم و گوش بسته موندنت گذاشت. خب با علم به اين كه تو هيچ مدله پايبند قول و قرارات نبودي، مي تونستي اين حسو تجربه كرده باشي. درسته؟
باز پوزخندش كج تر شد و گفت:
ـ من مثل تو با آبروي يه خاندان بازي نكردم. اين درسته.
ـ منم با كسي ازدواج كردم كه آرزوي هر خونواده ايه واسه اين كه دومادش باشه. آقابزرگ درك كرده بود كه هدف اون بابا از ازدواج با من چيه. خب اين هيچ ربطي به آبرو نداره. من هيچ وقت بابت اين قضيه قرار نيست جلوي خونوادم شرمنده باشم؛ چون قد خودم خفت كشيدم. پس بي زحمت تو يكي تازه از راه رسيده نخواه واسم عذاب وجدان بياري.
ـ ديدي؟ خودت هم قبول داري كه اين خاندان تا باهاشون موافقي باهات خوبن. خدا نكنه رو دنده چپ بيفتن.
ـ دلت از چي اين خاندان پره يكي يه دونه؟ اوني كه به قول مهسا عذاب كش فاميل بوده فقط منم؛ پس بي زحمت اين قدر نمك رو زخم نريز. به قول خودت ما دشمن هم نيستيم.
ـ من كه چيز بدي نگفتم؛ فقط مي خوام چشمتو باز كني. تو با دو تا وكيل هم مي توني اون ثروت چند ميليارديتو از آقابزرگ بگيري. نيازي به اين همه حمالي نيست.
ـ من مثل بعضيا بي چشم و رويي بلد نيستم.
ـ بشين ببينم اين چشم و روت تا كي قراره واست نون و آب بشه. حاليته كه اين فاميل عمرا بذارن جز ثروت عمو فردين چيز ديگه اي بهت برسه؟ مي دوني كه هيچي از ميراث آقابزرگ بدون وصيت بهت تعلق نمي گيره.
ـ من همونم بگيرم بسمه. بقيش ارزوني يكي مثل تو.
ـ ببين، داري خودت دشمني مي كني. من مي خوام بهت حالي كنم كه اين قدرا واسه اين خونواده خوب نباش. چرا بايد هميشه تو نقش نوه خوبه و تو سري خوره رو بازي كني؟
ـ ببين پسرعمو، من با اين نقش هيچ مشكلي ندارم. درسته كه تو دو سال زندگي با اون هيچ وقت، هيچ كس جز مهسا نيومد بهم بگه بابا ترانه خرت به چند من؛ ولي منو اين همه سال بي پدر مادر تر و خشك كردن. من نمي دونم مشكل تو دقيقا با رابطه من با خونواده چيه؟
ـ مي دوني سودي كه سال تا سال از پول بابات بايد بره تو حساب تو صاف ميره تو حساب كي؟
نگام اين بار مشتاق برگشت طرفش و اون بدجنس قهقهه زد و با يه مكث گفت:
ـ تو حساب باباي من و اين يعني چي؟ اين كه تو واقعا عزيز دل عمويي. سرتو عين كبك نكن زير برف. باباي من هر چقدر هم كه بخواد وفادار به تنها وارث برادرش باشه، بازم دندونش واسه ثروتت تيز هست. تو اگه زماني بخواي پولتو از كارخونه ها بكشي بيرون، ضرري كه به كارخونه ها مي خوره تقريبا مي تونه خاندانو به مرز ورشكستگي برسونه. پشت اين همه مهربوني مي تونه يه عالمه منفعت هم خوابيده باشه. من حساب فرهادو جدا مي دونم؛ ولي بهمن خان همه نگرانيش بابت اينه كه سر آقابزرگ به سنگ نخوره و حقتو نده. باباي من تنها نگرانيش بابت اينه كه تو با رسيدن به ثروتت نخواي كارخونه ها رو از رونق بندازي. يه جورايي گناه باباي من كمتره. عموي بدي نيست؛ ولي پسر فاروق خانه و تشنه پول و قدرت. مي ترسه از روزي كه كه ثروت عزيز دردونه از كارخونه ها جمع بشه. مي دوني تو مي توني هيجان انگيزترين كار خاندانو انجام بدي؟ يه روزي اگه به اون پول رسيدي كارايي رو بكن كه يه عمر دلت خواسته. همون جور كه اين همه سال اونا تو خيال خودشون به خاطر خودت دورت زدن دورشون بزن. اين بار واقعا به خاطر خودت. به اون چيزايي برس كه اين دو سال حق تو بوده و نوه هاي ديگه فاروق كيفشو بردن. تا جايي كه مي دونم تو مراسم ازدواجي نداشتي؛ ولي تولدي بگير كه جبران همه سالاي تولد مهديسو بكنه. ديدي، من دشمنت نيستم؛ فقط راهي رو ميرم كه خودم مي خوام. تو هم راهي رو برو كه يه عمر نذاشتن بري. دلم برات سوخته كه اين جور بهت گفتم. اولين باره براي يكي دلم مي سوزه.
نگام خالي شده باز به حجماي رنگارنگ در عبور از كنارمون بود. چرا تا حالا خودم بهش فكر نكرده بودم؟ چرا تا حالا به همه اين حقام فكر نكرده بودم؟ چرا حسام با اين همه دوريش بايد به يادم بندازه كه حق من چيه؟ چرا داداي مهسا رو هيچ وقت تره خرد شده هم حساب نكردم؟ يعني من اين قدر مال و مكنت دار بايد تو يه خونه پايين شهر امورات بگذونم؟ هنوزم نمي تونم نابود كنم اين همه محبت به پام ريخته رو؛ ولي منم همه اين سالا دلم خواست يه تولد مثل تولداي مهديس و مهسا. نگفتم، يادم رفت، نرفت، از يادم انداختم. خاتون وآقابزرگ زحمتمو مي كشيدن، حق نبود اضافه تر بخوام. من لباس عروس نپوشيدم؛ ولي مهشيد از يه مزون تو پاريس سفارش داد. من مجلس عروسي نداشتم؛ ولي فرهاد قراره يه باغ تو لواسون كرايه كنه و بهترين پذيرايي تو خاندان واسه اين مراسم باشه. من ماشين ندارم؛ ولي مهديس مزدا تري مشكي متاليك داره. من واسه يه لقمه نون شبم معلم خصوصي و كارمندم، ولي مهديس تو مزونا وله. من ... پولاي من ميره تو حساب عمو؟ چرا؟ چرا حساب خودم نه؟ ميگن ارث از شير مادر حلال تره، چرا واسه من حرومه؟ چرا من نبايد داشته باشم همه داشته هاي آدماي دور و برمو؟ حسام من دلم پره. مسبب اين پري تويي. چه كنم تو حجم اين پري؟ چه كنم از اين نگاه پر سوء ظني كه از حالا تو جونم افتاده كه به نگاه اون خونواده بندازم. حسام خير نبيني. خير نبيني كه من اين طور پر از شك شدم.
romangram.com | @romangram_com