#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_149


فلش مموريو تو دستم بالا پايين انداخته، از پله هاي جلويي پايين مي رفتم كه صداي مهندس فرزين قدمامو زد رو استپ.

ـ ترانه.

با چشماي گشاد شده نگاش كردم و خواستم به حل اين موضوع بپردازم كه چرا تو اين محيط ممنوعه من از خانم فرزين رسيدم به ترانه. منتظر با همون حالت گشادگي دو تا چشم نگاش كردم و اون باز يخ خيره نگام كرد و گفت:

ـ گوشيت چرا خاموشه؟

دستم خودكار تو جيبم فرو رفته بيرون اومد و مشت باز كرده شاهد خاموشي گوشي شدم. شارژ تموم كردن تنها گزينه احتماليه.

ـ شارژ تموم كردم، چطور مگه؟

ـ هيچي بابا، خاتون زنگ زده بود بهم، نگرانت بود. مثل اين كه امشب خونواده نسترن دارن ميان خونه آقابزرگ. خاتون هم خواسته هممون باشيم. اگه قرار مداري نداري صبر كن ماشينو از پاركينگ بردارم با هم بريم كه باز نق و نوق خاتونو من يكي حوصله ندارم.

ابروهامو سعي كردم از اون بالا و پريدن بكشونم پايين و گفتم:

ـ ممنون، مزاحمت نباشم.

دستي تو هوا تكون داد و باز مسيرش طرف آسانسور كج شد و منم عين يه بچه اردك زشت دنبالش. نگام به موهاي بالا زدش بود و باز ياد موهاي پرپشت اون تو ذهنم جون گرفت و من سعي كردم اين جونو بگيرم و باز نشد و چشام دلتنگ دو تا قطره اشك شده مسير نگاه عوض كرده به سقف آسانسور خيره موند. پشت سرش سوار اون جنسيس سودان شدم و با يه حساب سر انگشتي دوزاريم افتاد كه دفعه سومه كه تو اين اتاقك فوق هاي كلاس مستقر ميشم.

ـ اين فرهاد هم مي خواد دوماد شه، خر حماليش واسه ماهاست.

ـ من كه گفتم ...

ـ منم گفتم مزاحم نيستي، امشب مي خواستم يه كم خوش بگذرونم.

ـ آهان، می تونم يه توصيه به قول خودت دوستانه بكنم، من اون وقتا از مهمونياي خانداني آقابزرگ بدم مي اومد، وسطا هر كي به هر كي مي شد، من و مهسا هم جيم فنگ مي زديم پشت بوم. فكر نكنم امشب كسي تو اون بل بشو و بريز بپاش تو فكر سرشماري اعضاي فاميل باشه. مي توني بعد نيم ساعت دودر كني.

باز نگاش سنگين شد و من بي توجه به اون سنگيني از شيشه ماشين به ماشينايي كه تو گذر از كنارمون سرعت مي گرفتن خيره شدم.

ـ پس اين جوري به قرارات مي رسيدي.

سرم تند برگشت طرفش و دستم چسبيد به گردنم و چشام از درد باريك شد و دهنم يه آخ تحويل پوزخند رو به روم داد.

ـ منظورت چيه؟

romangram.com | @romangram_com