#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_148
شادمهر دوباره پوزخند تكراركنون كنار گوشم گفت:
ـ اون پسرعمويي كه من ديدم، از اين حرف گوش كنيا بهش نمي اومد. اگه اذيت شدي بگو ميگم اميرعلي يه كار درست درمون واست تو شركتش دست و پا كنه.
ـ نه بابا، محيط كاريم خوبه. زياد هم پسر بدي نيست. همون مثل هم خون جماعت گوشت همو بخورن استخون دور ريز نيستنه.
موهامو به هم ريخته و بي خيال فحش زير لبيم رو به شادي گفت:
ـ بدو بچه دير وقته. يه سر هم بايد برم خونه وكيلم.
شادي لبخند شيطون زن گفت:
ـ حالا اگه وكيلت يه سيبيل كلفت بود هم باز شب جمعه اي مي رفتي يه سر بهش بزني؟
خنده رو لبم بالا پايين شد و شادمهر شاخ و شونه كشيده دست شادي كش از در زد بيرون و تو همون حال گفت:
ـ بيا اون وري. خوش ندارم بچپي تو خونت و در نزني از اين چهار ديواري.
لبخند رو لب به اون پرادوي تناسب ندار با محله نگاه كردم و شادي دستي تكون داد و ماشين از جلو چشام رد شد.
ـ اين بابا همه چي بهش مياد؛ الا اون فرشته اي كه تو ازش برام تصور كردي.
ـ من نگفتم فرشته، گفتم يه پشت و پناه محكم. كسي كه وقتي آقابزرگ و فرهاد و عمو فريبرزي نبود، اون بود. كسي كه وقتي رفت بيشتر از نبودن فرهاد تو زندگيم كمبود حس كردم. مهسا اون شايد واسه تو وجهه خوبي نداشته باشه؛ ولي تو يه كلوم بگم اون آرزوي هر دختريه.
ـ دقيقا چيش آرزوئه؟
ـ ثروتش، لوتي منشيش، اين مرد بودنش، تيپ و قيافش.
مهسا چشم و ابرو اومده برام از كنارم گذشت و من حس كردم اون امواج متشعشع از حس حسادت يه رقيب رفاقتو ازش. مهسا جان تو عزيزي، اونم عزيز. من به حضور دوتاتون دلگرمم.
***
romangram.com | @romangram_com