#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_146
مهسا ـ اومده هلك و هلك از آقابزرگ مهديسو خواستگاري كرده. حالا فكر كن پسره از اين آويزوناستا. از اينا كه سر صبح از ددي پول تو جيبي مي گيرن. عمه فريبا كه صبح تا حالا دو تا پارچ آب قند حروم كرده. فكر كن اين دختره خواستگار نداشت نداشت، وقتي هم كه داشت اين آكله رو داشت.
خندم نيمه خورده با صورت از خنده تركيده شادي بيشتر از هم شكفت و مهسا شونه بالا انداخته گفت:
ـ والا، همينه كه عمه فريبا هي چپ و راست اين دخترشو بند اين داداش من مي كنه ديگه. نامردي نكرده باشم اين حسام هم درست درموني نيست، حقشه اين دختره بيفته تو كاسش.
زيرچشمي به شادمهر بي حوصله از حرفاي خاله زنكانه مهسا نگاه كردم و آروم گفتم:
ـ بكشم برات؟
خودش دست به كار شد و يه ظرف ديگه غذا كشيد و مهسا با چشا چار تا شده به شيش و بش اين پرداخت كه اين بابا مگه چقدر جا داره؟ خب بچم ورزشكاره، مثل اون.
***
با دست شادمهر كه به چشماي شادي چسبيد، تركيده از خنده رو زمين پخش شدم.
شادي ـ صحنه حساسش بود ديوونه.
شادمهر ـ بي حيا، اينا به سن تو نمي خوره.
شادي ـ آخه آف نرمال، اون ور دنيا كه تو خيابوناش هم مردم راه به راه جو مي گرفتشونو من ديدم، اون وقت يه بغل گرفتن ساده رو شما منافي عفت مي دوني؟
شادمهر ـ همين فيلما رو ديدي انقده پررو شدي.
مهسا با خنده يه چشمك به شادي زده گفت:
ـ عزيزم ناراحت نشو، هنوز هستن مردايي كه همه غلطي واسه خودشون خوبه و مشكل نداره، به بقيه كه مي رسه ميشه اَه و اَخ.
شادمهر نگاه طوفاني شدشو نشونه رفت طرف مهسا و بي خيال اون آرزوي كتك مشتي زدن به مهسا شد و به ادامه فيلم رسيد. مهسا سر كرده تو گوشم گفت:
ـ اين بابا كجاش خوبه كه تو انقده واسش هلاكي؟
romangram.com | @romangram_com