#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_141
هر دو سوار اون جنسيس سودان مشكي شديم و مهسا قبل اين سواري كنار گوشم گفت:
ـ يكي مثل اين بايد همچين جيگري داشته باشه، يكي هم مثل من و تو آويزون.
حرف حق جواب نداره. والا! من نمي دونم چه صيغه ايه كه عمو فريبرز هم با اين همه دم و دستگاه يه دويست شيش ناقابل نمي اندازه زير پای اين عقده اي. مهديس هم يه مزدا تري داره؛ ولي انگاري تو بخت و طالع ما دو تا دخترعمو نوشته آويزون.
تو ماشين بازم حكمراني اون بوي تلخ و سيگار قاطيش حس شدني بود. مهسا كه از همون اول سرش به پشتي صندلي نرسيده خر و پفو استارت زده بود. تو اون سكوت نيمه شب بازم به چهار سال پيشي فكر مي كردم كه بايد پا مي ذاشتم به اون پنت هاوس. چه خوش خيالانه دل داده بودم به لبخند نالبخندش. چه كوركورانه عاشق همه اون شخصيت نداشتش شدم. چقدر كور بودم، خيلي كور، كور و كر.
ـ من نمي خوام تو زندگيت دخالت كنم. اصلا به من ربطي نداره؛ ولي آقابزرگ يه جورايي دلش گرم راپورت دهي منه. چي بگم در مورد يه مرد جديد تو زندگيت؟ شادمهر ملكي رو جز مهسا كسي مي شناسه؟ مهسا هم كه نم پس نميده.
ـ شادمهر دوستمه. اگه آقابزرگ چيزي پرسيد اينو بگو. اگه راپورت خواست بگو ترانه از اين به بعد زياد شادمهر و خواهرشو تو اوقات فراغتش مي بينه؛ البته اميرعلي هم اضافه شده.
ـ اون وقت صنم تو با مهندس زند معروف چيه؟
ـ به اندازه ی صنم شادمهر و اميرعلي قوت داره. اميرعلي رو نمي دونم؛ ولي شادمهر از هر مردي تو زندگيم مردتر بوده. اينم حتما بگو.
ـ آشنايي با دو تا آدم كه پولشون از پارو بالا ميره هضم نشدنيه.
ـ دقيقا همينه. شادمهر به پول آدما نگاه نمي كنه؛ اولين تفاوتشه با آدماي زندگي من.
ـ بهتر نيست يه كم شفاف سازي كني؟ زندگي عجيبي داري. حتي من بهش كنجكاو شدم.
ـ كنجكاوي تو مرداي ايراني يه چيز غيرقابل انكاره و صد البته توهين آميز.
ـ ببين دختر خوب، من نه با تو دشمني دارم و نه دوستي. ما دو تا يه فاميلي مشابه داريم كه بر اساس اين مجبوريم نسبت به هم مسئول باشيم. من از اين مسئوليت زياد خوشم نمياد؛ ولي فاروق خانو كه مي شناسي؟ وقتي يه چيز ازت مي خواد يعني اگه انجامش ندي كلات پس معركه س. از من مي شنوي اين پايبدینت واسه خاطر خودت نيست، مي ترسه پات بسره و آبرو خونواده رو بيشتر تو خطر بندازي. همون جوري كه اين دو سال به همه گفته اون وري. دوستشون داشته باش؛ ولي زياد هم بهشون وفادار نمون. اين يه توصيه دوستانه س.
ـ پس تنها نوه ی پسري فاروق خان فرزين اين مدلي زيرآبي ميره. جالبه.
ـ آره، جالبه. به نظرت اگه آقابزرگ لجبازي نمي كرد باهات، تو الان سر خونه و زندگيت نبودي؟ به نظرت شوهرت باز هم مثل يه آشغال از زندگيش پرتت مي كرد بيرون؟ حتي با همه نامرديش به خاطر خودت هم نه، به خاطر پولات پات واميستاد. اين واقعيت خونواده ماست. با پنبه سر بريدن تو خونشونه. همشون نه؛ ولي خيلياشون چرا.
چشام سوخت. با اشك سوخت. راست ميگه. من آشغالانه تو خونه شوهرم زندگي كردم؛ ولي قبول ندارم. اين حرفا رو قبول ندارم. آقابزرگ و بقيه گرچه بي صلاح من جلو رفتن؛ ولي من با همه بدياشون تو حقم دوسشون دارم. زخمي كه زد، تاول چركي اين چند ساله رو سر باز كرد و ريخت همه چركاشو تو تنم. ممنون، بابت واقعيت زندگيم ممنون. آشغال بودنمو به روم نياورده بودن كه اونم تو زحمت كشش شدي پسرعمو. من يه روزي بالاخره به جايي مي رسم كه از شما بالاتره. دير نيست.
romangram.com | @romangram_com