#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_140
آقابزرگ ـ بچه تو دوماد شدي، ياد نگرفتي نبايد تو كار كسي دخالت كني؟
مهسا ـ آ قربون دهنت آقابزرگ.
از سر جام بلند شدم و زيرچشمي حسام بي تفاوت منافات ندارو با چند ساعت قبل نگاه كردم و رو به مهسا گفتم:
ـ دير وقته، راتون خيلي دور ميشه. فرهاد، جون من يه آژانس خبر كن كه الان مي ميرم همين وسط.
خاتون ـ حسام دردت تو جونم، مادر ترانه رو مي رسوني؟
حسام ـ اينا چه حرفيه خاتون؟ به روي چشم. شما جون بخواه ازم عزيز من.
ـ نه ديگه، مزاحم شما نميشم.
حسام ـ مي رسونمت.
يعني خفه خون گرفته سر به زير حرف گوش كن دختر.
كنار مهسا از ساختمون بيرون زدم و مهسا كنار گوشم گفت:
ـ خاله نسترنو ديدي؟ همون كت و دامن سرمه ايه. انگاري بد رفته بود تو نخت، خاتون هم فهميد.
ـ مهسا يه امشبو توهم نزن جون من. حس و حال ندارم.
مهسا ـ آره ديگه، اگه منم چند ساعت با شادمهر خان تو خيابونا تاب خورده بودم جون ندار بودم. من هنوزم رابطه عميق شما دو تا رو درك نمي كنم.
ـ اولين بار كه ازش كتك خوردم شادمهر به دادم رسيد. بعدش هم عين يه داداش كنارم موند. شايد از اون جا بيشتر با هم رفيق شديم. بعدش هم كه به شادي تو درساش كمك كردم رابطمون صميمي تر شد و حالا اين جوريم. عين كف دستيم واسه هم. همه چي همو مي دونيم. شبي كه از اين جا زدم بيرون تا دو روز دل دل كردم بهش زنگ بزنم يا نه. دلم نيومد، بعد چند وقت كه همه چيزو بهش گفتم عينهو مشنگا مي خواست بياد ايران. خدايي بود كه تونستم راضيش كنم زندگيم همچينم بدك نيست. از اون غيرتياست. خيلي دوسش دارم. جاي فرهادو گرفت اون سالا. هيچ وقت كنار من مثل مرداي ديگه نبود. با همه فرق داشت، با همه فرق داره. اميرعلي رو داداش جونت قضيشو واست گفته؟
مهسا ـ نه، كدوم جيگريه اين يكي؟
ـ طرف قراردادمونه. يه جوري بود از اول. زيادي باهام راحت بود. امروز شصتم خبردار شد رفيق فاب شادمهر و اون به قول خودش مرتيكه بوده. عكسمو تو خونه شادمهر ديده بوده و شناختم.
مهسا ـ تو خودشو نداشتي؛ ولي آدم جانبياي زندگيشو خوب داشتي.
حسام ـ سوار شين ديگه، چرا لفتش ميدين؟
romangram.com | @romangram_com