#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_139
مي گردم و نگام مي افته به حسام در حال حرف زدن با مهديس و با همون پوزخند خيره به صورتش. مگه ميشه حسام مهديسو نخواد؟ مهسا هم واسه دل خوش كنك خودش چه حرفا كه نمي زنه.
***
سرمو رو پاي خاتون جا به جا كردم و حس كردم دست خاتونو كه ميون موهام فرو رفت. بر اساس نقل قول فرهاد خودمو گربه وارانه لوس كردم و چشمامو بيشتر روي هم فشار دادم و مهسا غر زد كه:
مهسا ـ اِاِاِاِ، منم مي خوام لوس شم.
خاتون ـ ورپريده بذار بچم بخوابه، خسته س صبح تا حالا ... مثل تو كه بيكار نيست تا لنگ ظهر بخوابه.
مهسا ـ بله، خبر داريم چقدر مردم كار مي كنن.
آقابزرگ ـ نصفه شبي چتونه اين قدر سر و صدا مي كنين؟ من ديگه خستم، مي خوام برم استراحت كنم.
فرهاد ـ مهسا خانم شامل حال خانومه كه يعني برو گورتو گم كن نصفه شبي، بذار ملتي از دستت آسايش داشته باشن.
بي ميل دل كندم از پاهاي خاتون و چشماي پف كردمو دوختم به صورت فرهاد و گفتم:
ـ شاه دوماد يه آژانس زنگ بزن من برم خونه كه داره جونم از تو حلقم در مي زنه.
خاتون ـ اوا مادر كجا مي خواي بري نصفه شبي؟ خب بمون همين جا.
ـ نه قربونت برم. فردا مهمون دارم، مجبورم كه برم. ايشاا... يه وقت ديگه.
مهسا رو ابرو بالا انداخته نظاره كردم و اومدم فحش ناموسي تو دلم بارش كنم كه گفت:
ـ بلند شو من و حسام مي رسونيمت.
فرهاد ـ حالا نمي شد يه فردا رو مهمون دعوت نمي كردي؟ حالا كي هست اين مهمونت؟
ـ دوستامن.
romangram.com | @romangram_com