#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_137
چشامو گرد كردم و به سوال متفكرانه منظور خاتون كي بود پرداختم. خم شدم رو صندلي عقب و دنبال اون يه تيكه چيز گشتم كه نور موبايل تو صورتم پاشيده شد و صداي حسام هم پشت زمينش پخش شد تو فضاي ماشين.
ـ خب چراغو روشن كن چش و چارت درست ببينه.
گفت و كيف منجق دوزي خاتونو جلو روم تكون داد و خيره شد تو صورتم. معذب شده پا پس كشيدم و گفتم:
ـ بريم ديگه، دير شد.
ـ يعني من غريبه تر از شادمهر خانم كه در ميري از دستم؟
ـ چرا بايد در برم؟
ـ نمي دونم. انگاري من جنم و تو بسم ا...، شادمهر كيته؟ دوست پسرت؟
نيشم از اين تفكر گوش تا گوش دريد و فكر كردم كه اگه شادمهر دوست پسرم بود چي مي شد.
ـ پس دوست پسرته!
ـ چطور اين فكر مسخره به ذهنت رسيده؟
ـ با اون لبخند شما فكر ديگه اي هم ميشه كرد؟
در ماشين بسته با اون كفشاي پاشنه هفت سانتي خواستم برم طرف ساختمون كه بازو كشي كرده منو وايسوند و نگاه من به انگشتاي حلقه شده دور بازوم و صورتش در رفت و آمد حركت گرفت و اون با چشماي نفرت بارش از بين اون دندوناي كليد شده گفت:
ـ خوش ندارم وقتي سوالي مي پرسم جوابشو نگيرم. شيرفهمي؟
دستمو كشيدم و بازوم با يه فشار خفيف از بين انگشتاش ول شد و حرص بيداد كرده تو چشامو ريختم به جون چشماش و گفتم:
ـ منم خوش ندارم كسي تو مسائل خصوصي زندگيم دخالت كنه. شيرفهمي؟
پوزخندش باز رو اون لبا كش پيدا كرد و من از نگاه بالا تا پايينيش در رفتم. از اون وزن ثقيل مثلا انسانيت رو به روم. جلوي آينه كنسول راهرو دلم از گونه هاي بي رنگم پيچ خورد و دهنم تلخ تر شد. اين خاطره ها مي خوان منو بكشن. از اين سوالاي با ضميمه ی شيرفهم متنفرم. وقتي ياد سوالاي اون مي افتم كه مثلا منطقي و من دونسته از حس عصبانيتش مجبورم مي كرد عين طوطي براش جواب پيدا كنم.
romangram.com | @romangram_com