#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_136
پا رو پا انداخته سرمو نزديك سر مهسا كرده گفتم:
ـ بابا با كلاس.
مهسا ـ نميره اين نسترن، ايول به مرام خاكي بودنش.
ـ ميگما اين مامان باباش چه نازن.
مهسا ـ عين قالي كرمون، ماشاا... اصلا بهشون نمياد! حالا از فردا بايد منتظر بوتاكس و كلاساي مديتيشن و من جوان هستم عمه خانوم باشيم.
ـ بميري الهي. حالا چرا اين عاقده لفتش ميده اين قدر؟ يه صيغه يه ماهه كه اين حرفا رو نداره.
صداي حسام دخالت كرد تو بحثمون وگفت:
ـ يه كم آروم تر.
نگام برگشت طرفش كه حتي با فاصله گرفتن من و تقريبا يه وري شدنم رو مبل هم بهم زيادي نزديك بود. چشماشو بي تفاوت ازم گذروند و من با درگيري ذهنيم فكر كردم اين يارو امروز يه چيزيش ميشه.
مهسا ـ الهي ناز شن جفتشون. بگردم، نيگا اين فرهادو؟ هي عين كروكديل عرق مي كنه از خجالت.
ـ توصيفتو قربون.
مهسا ـ چه كنم ديگه، تعارفش كردم يه امشبو.
نگام افتاد به اشاره خاتون و از كنار اون بوي تلخ و نمي دونم از چه ماركي بلند شدم و رفتم طرف خاتون.
ـ جونم خاتون؟
خاتون ـ الهي مادر به فدات، برو تو ماشين فرهاد كيف منو بيار، جا گذاشتم.
ـ الساعه؛ فقط بي زحمت سوئيچو اگه ميشه بدين ممنون ميشم.
آقابزرگ يه نگاه به سر تا پام انداخته و لبخند زير پوستي زده، سوئيچو دستم داد و زير گوش خاتون يه چي گفت و خاتون يه نگاه قربون صدقه اي بالا پايين منو مهمون كرد و گفت:
ـ الهي فداش شم من.
romangram.com | @romangram_com