#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_135


ـ كنديشون الاغ، آروم تر.

ـ موهاي خودمه، دوست دارم.

حسام بي نگاه دست فرهاد كش از اتاق بيرون زد و فرهاد رو هم دنبال خودش برد.

ـ اوف ، تا اينو دوماد كنيم جونمون در اومده.

ـ مهسا موهام خوبه؟

ـ مامان، بيست، اوكي اوكي!

نگامو دادم به موهاي بابيليس شدش كه ناز دورش ريخته بود. مهسا آرزوي هر مرديه. كاش من هم آرزوي اون بودم. يه امشبو بي خيال. در اتاق دوباره باز شد و گلرخ جون اين بار سر كشيد داخل و گفت:

ـ زود باشين بچه ها، آقابزرگ داره كم كم صداش در مياد.

مهسا ـ بي زحمت ساعتو نشون بده، هنوز تا هشت خيلي مونده.

گلرخ جون چشم غره وار مهسا رو نشونه رفت و گفت:

ـ تو كه عروس نيستي اين همه قر و فرت واسم گرفته. زود باش ديگه! ترانه، مادر تو هم زود لباس بپوش بيا پايين.

مهسا ـ اون وقت چرا ترانه مادر؟ چرا تبعيض؟

گلرخ جون بدجنس لبخند زد و فيها خالدون مهسا جزغاله شد. كت و شلوارو دست گرفتم و رفتم پشت پاراوان و پوشيده اومدم بيرون. مهسا سوت بلند بالا تحويل شيكي لباس داد و گفت:

ـ نه بابا، يارو بد خوش سليقه س.

سرمو پايين آوردم و گل سرو پشت حجم موهام به سرم وصل كردم و سر بالا كرده موهام مدل دار دورم لخت ريخت. به قول مهسا امشب يه دوزاري روم رفته بود.





***

romangram.com | @romangram_com