#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_134


ـ پس چي خيال كردي؟ بچم انقده باحاله!

آره ارواح عمه فريبا. شادمهر و باحالي؟ منافاتشونو بايد جزء محالات ممكن متصور شد.

حسام ـ چرا اين جا وايسادين؟

مهسا ـ به خان داداش، شما هم بو بله برون بهتون خورده؟ نديده بوديمت پنجشنبه جمعه ها اين اطراف.

حسام زير چشمي از بالا به پايين بر اساس قرارداد نانوشتش نگام كرد و گفت:

ـ كم زبون بريز.

گفت و رد شده از كنارمون، داد مهسا رو با مضمون "بي شخصيت، اول خانوما" در آورد. اميرعلي و شادمهر زدن تو برجكت، به من چه پسرعمو جان؟





***

فرهاد به ميز توالت تكيه داد و خيره تو صورتم گفت:

ـ زود باشين ديگه.

مهسا ـ بابا هنوز ساعت شيش و نيمه. قرار ما ساعت هشته.

فرهاد ـ اين فس فسي كه من از شما دو تا ديدم به نه هم كفاف نميده.

مهسا ـ فرهاد ميري بيرون يا يه داد بكشم كه دمپايي خاتون واجب شي؟ برو به مهديس گير بده.

حسام تكيه زده به در اتاق اومد جلو و دست گذاشته رو شونه فرهاد گفت:

ـ بيا بريم بابا. اين عقل درست درمون نداره.

مهسا صندل پرت كرده طرف حسام خيالش راحت شد از نشونه گيري دقيقش و من اتو رو محكم تر به موهام كشيدم و فرهاد با داد گفت:

romangram.com | @romangram_com