#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_133


ـ اوي، مواظب حرف زدنت باشيا؛ مهسا مثل خواهرمه.

نيشخند زد و من فهميدم با اين مخ معيوب كه فكرش درگير اينه كه اين خونواده اگه محبتي داشتن كه چهار سال منو به امون خدا ول نمي كردن.

ـ حساب مهسا جداست، هميشه بهم سر مي زد. جز اين دو سال كه هيچ كس از جام خبر نداشت.

ـ باشه، فهميديم اين مهسا خانوم شما فرشته س. حالا برو تا عزراييل هم نشده كه من با اون چيزي كه از پشت تلفن فرض كردم بعيد نمي دونم.

ـ كم زر مفت بزن بابا. به شادي سلام برسون، فردا ورش دار بياين خونه من.

ـ حالا ببينم چي ميشه. خوش بگذره بهت.

ـ مي گذره. ممنون بابت همه چي، خداحافظ.

كيسه به دست از ماشين بيرون زدم و تا گم شدن ماشين تو پيچ كوچه جلوي در وايسادم. اومدم زنگ رو بزنم كه صداي مهندس فرزين دستمو رو هوا خشكوند.

ـ به سلامتي خوش گذشت؟

آروم برگشتم طرفش كه به صندلي ماشين تكيه داه بود و با ريموت داشت درو باز مي كرد.

ـ عالي بود.

نيشخندش رو نخواستم ببينم كه مثل هميشه كج تر ميشه و از لاي در در حال باز شدن خودمو كشيدم داخل باغ و در حال چشم و ابرو اومدن واسه مهساي منتظر رو ايوون بلند گفتم:

ـ حال ميكني آن تايميو؟

مهسا ـ فعلا حال مي كنم يكي بزنم تو سرت كه خواب ابديت يه سره بشه.

با خنده از پله هاي ايوون بالا رفتم كه نگاش به كيسه لباس افتاد و گفت:

ـ نه بابا، مي بينم كه جناب ملكي همچين توی خنسو سر ذوق خريد آوردن.

ـ منو كه مي شناسي؟ آب از دستم نمي چكه. كار خودشه.

مهسا ـ نه بابا، خوشم اومد. همچين يه رگه جنتليو داره.

romangram.com | @romangram_com