#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_131


ـ باشه بابا.

قطع كردنش همون حالت گاو مآبانه زنگ زدنشو داشت. گوشيو رو ميز گذاشتم و با مظلوم ترين ورژن سراغ داشته از خودم به شادمهر دود از كله بلند شده خيره شدم و براي تاثير پذيري بيشتر گردن مباركو هم با زاويه چهل و پنج درجه كج كردم.

ـ خب مهسا اصلا منظوري نداشت از اون حرفا. مهساست ديگه، شوخي زياد مي كنه.

اخم باز نكرده اشاره زد به ظرف غذام و گفت:

ـ بخور كه با لباس خريدنت بايد پنج برسونمت خدمت خانوم.

اميرعلي ـ شادمهر جان، چه با روحيه لطيفي ازت ياد كرد. حقا كه هيچكي تا به امروز به اين درجه شادمهر شناسي نرسيده بود.

شادمهر ـ مي بندي يا ببندم برات؟

خنده رو لبم باز جا خوش كرد و چنگال به دست گرفته به حجم اسپاگتياي تو بشقاب خيره شدم و دلم حس كرد بعد از چند سال داره يه ناهار باب ميل مي خوره.





***

ـ خوبه ديگه، مگه چشه؟

ـ چشم نيست، گوشه. آخه اين كه سر و تهش بيست سانتم پارچه نبرده رو بخري كه كجاتو بپوشونه دقيقا؟

ـ شادمهر!

يه پاكوبي به سراميكاي كف پاساژ رو هم ضميمه اعتراضم كردم كه گفت:

ـ زر زيادي بزني مجبورت مي كنم با مانتو شلوار تو مجلس بشيني.

ـ اصلا تو غلط مي كني با من مياي خريد. يه كم از امير ياد بگير، چه آقا راشو گرفت و رفت پي كار و زندگيش.

ـ بس كه ماسته، اين بچه غيرت نمي دونه يعني چي؟ مثلا تو فكر كن خواهرشو تو خيابون با يه پسر ببينه، مثلا چه واكنشي نشون ميده؟ خيلي ريلكس با پسره خوش و بش مي كنه و خيلي هم از خودش جربزه نشون بده به خواهره ميگه: "واسه شام دير نكني." منو با اون سطل ماست آبكي يكي نكن، اوكي شدي؟

romangram.com | @romangram_com