#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_130


ـ خاك تو سر، منو آوردي كدوم گورستوني؟ دلم خوشه اومدم ايران كوبيده و بختياري بزنم تو رگ، آورديم از اين رستورانای اجنبي؟

اميرعلي چشم غره رفت واسه شادمهر و رو به من با اون لبخند نانازش گفت:

ـ چي مي خوري سفارش بدم؟

ـ اسپاگتي رو ترجيح ميدم.

شادمهر ـ همين كارا رو كردي شدي چار تا استخون ديگه. امير من امروز سير نشده از اين جا بزنم بيرون كاري مي كنم تا ته عمرت گشنه بمونيا.

كنار اين دو تا رفيق، من امروز خوشم. با همه ی هجوم خاطرات بر اثر معاشرت بازم خوشم. تو گير و دار غيرتاي دوست داشتني شادمهرم كه ديگه بدجوره خوشم.

زنگ گوشي و پكيدن شادمهر از خنده بابت ملوديش و اميرعلي چشم غره رويي كه به قول شادمهر تا چند دقيقه ديگه لوچ ميشه از بابت اين عمل. گوشي چسبيد به گوشم و تا اومدم بگم الو، صداي نفير كش مهسا تو گوشم پيچيد و گوشي يه ده سانتي از گوشم فاصله گرفت و يكي از چشمام خودكار بسته شد.

ـ دختره ی كـــــــــــودن، معلــــومه كــــــــــدوم گــــــــــوري هســــــــتــــــي؟

ـ مهسا جونم؟

ـ درد و مهسا، كوفت و مهسا، زهر هلاهل و مهسا. نكشتت اين مهسا، مهسا نيست اين مهسا!

نگام تا چشماي تنيس وارانه شادمهر و صورت در حال انفجار اميرعلي افتاد. سعي كردم تموم انرژي مثبت داشته و نداشته ی تو وجودمو صرف ريلكسيشن بشر كله خر پشت خط كنم.

ـ مهسا چته؟ يه كم آروم تر عزيزم.

ـ يعني چي؟ شب به اين مهمي كه اين همه كار سرمون ريخته، با اون پسره ی نره خر يابو پاشدي هلك و هلك رفتي ناهار بخوري؟

اين بار كه نگام به صورت شادمهر افتاد، حس كردم تغييرات جديد رو كه شامل سرخي حضرت و باريكي چشماي به خون نشستشون بود. مهسا هم كه دست گذاشت العهد رو كی، اونم با اون حنجره خستگي ناپذيرش.

ـ مهسا من خودمو مي رسونم. مطمئن باش ساعت پنج خونه ی آقابزرگم.

ـ به خداوندي خدا يه دقيقه دير كني خاتونو به عزات مي شونم.

ـ باشه بابا، چته؟ گوشم پرده ندار شد.

ـ پس تا ساعت پنج، حاليته كه گفتم پنج؟

romangram.com | @romangram_com