#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_129
ـ خب مي خوام بگم اميرعلي، مشكليه؟
شادمهر ـ چون مي دونم اين نره خر كار و بارش با دخترا زياد مچ نيست، اجازه ميدم. با شرطها و شروطها. حجابتو درست كن اولا، دوما باهاش بگي بخندي دندون نه تو دهن تو مي مونه، نه تو دهن اين مرتيكه غول تشن كنار دستم.
از ماشين زدم بيرون و كيفو رو شونم صاف و صوف كردم و به شادمهر در حال پياده شدن گفتم:
ـ بايد يه دست لباس هم بخرم، مهسا منو امروز مي كشه.
شادمهر ـ مگه چه خبره كه اين پسرعموی يخت يادآوري مي كرد؟
ـ بله برون فرهاده.
اميرعلي ـ فرهاد؟
شادمهر ـ عموشو ميگه، هم سن ماست، فكر كن!
ـ دقيقا به چي؟
شادمهر ـ من غلط بكنم به اتاق خواب خاتون و آقابزرگت فكر بكنم.
خندم شد قهقهه و شادمهر هم تيريپ شاخ و شونه اومد و گفت:
ـ دختره ی نفهم، یعني چي خندتو ول ميدي جلو ملت؟
اميرعلي ـ كوري چشش بخند، مرتيكه امل، يه كم آپديت شو.
شادمهر ـ ما به سبك خودمون آپديتيم.
اميرعلي ـ آره، مي شناسم اين جنس ناجورتو كه همه چي واسه خودت نامبروان باشه و واسه بقيه آخر بي كلاسي.
ـ اينو خوب اومدي، انقده بدم مياد!
شادمهر ـ ما بعدا با هم تنها ميشيم. حالا بريم ببينم اين مثلا جنتلمن چي مي خواد بدمون كه اين شيكم صاب مرده رو سر و سامون بده.
سه تايي تو رستوران پشت ميز چند ساعت اخير رزرو شده اميرعلي نشستيم و شادمهر آبرو ريز يه نگاه به سر تا پای من انداخت و گفت:
romangram.com | @romangram_com