#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_128






***

خودمو از ميون دو تا صندلي كشيدم بيرون و نگامو دادم ارزوني دكور جلو روم و گفتم:

ـ بي خيال پسر، مي خواي پول خونمونو ازم بگيري راحت بگو. چرا دق مرگمون مي كني؟

صداي خنده ی با كلاس اميرعلي تو ماشين انعكاس گرفت. ناز شي پسر، چه لعبتي هستي تو.

اميرعلي ـ مهمون مني ترانه. مي دونم يه عمره اين بچه گدا جز فلافل فروشي جا ديگت نبرده.

شادمهر ـ هان؟ كه چي؟ ما از اين كلاسای بي در و پيكر خوشمون نمياد. چيه بشيني جلو اين همه چشم و نتوني درست درمون اندازه پولي كه ميدي كوفت كني.

اميرعلي ـ من موندم اون بابات با چه اميدي شادي رو دست تو سپرد و مرد.

شادمهر ـ شما نمي خواد نگران روح پر فتوت ددي بنده باشي. ناكس نكرد دستمونو بذاره تو پوست گردو، يه لعبتي بشونه تو خونمون. العهد دم مرگش اين نكره رو انداخت تو جونمون كه دنيا و آخرتمونو يكي كنه.

يه كف گرگي مرحمت پشت گردن شادمهر كردم و گفتم:

ـ بيچاره بچه، چي مي كشه از دست توی متحجر؟

اميرعلي ـ موافقم.

شادمهر ـ تو برو با ننت موافق باش مرتيكه. صد بار گفتم خوش ندارم با ليديای زندگي ما تيك و تاك بزني، حاليته؟

ـ مهندس زند، اينو بي خيال. مخش امروز يه تابي برداشته، شما به دل نگير.

اميرعلي ـ مهندس زندو بگو واست بزان. بعد، اسم به اين جيگري مامان بابام برام انتخاب كردن كه شما بگي مهندس زند؟

شادمهر ـ ترانه بچه ی گل و سنبل و خانومي باش و همون مهندسي كه نيست صداش كن.

خندمو كش دادم تو صورت شادمهر و گفتم:

romangram.com | @romangram_com