#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_126


چشام رو درشت ترين حالت ممكن تنظيم شد و به اميرعلي يه نگاه كردم و گفتم:

ـ واقعني؟

لبخندش باز رو لباش پخش شد و دست گذاشت رو شونه ی من و باز اين اخم رو حالت خودكار حسام تو هم كشيده شد و اميرعلي جان گفت:

ـ آره بابا، عجيبه برام كه تو منو نشناخته باشي. اسمم هم برات آشنا نبود؟

ـ خب من فراموش كرده بودم.

سنگيني يه دست ديگه و ور زدن كنار گوشم و چشم غره ی من.

ـ تو كلا شوتي بابا.

ـ زهرمار.

خنده ی اميرعلي هوا رفت و گفت:

ـ ايول، دمت گرم.

ـ چيه؟ چرا همچين خوشت اومده؟

اميرعلي ـ حال مي كنم وقتي يكي توی نره خرو سر جات مي شونه.

ـ يه كم جلو اين بچه عفت كلام داشته باش.

ـ اون عمته كه بچه س، دستتو بكش شونم خرد شد.

ـ لياقت نداري، دخترا واسه اين دستا جون ميدن.

ـ آره ديگه، يه چي تو ملاجشون خورده كه به اين درجه خريت رسيدن.

اميرعلي ـ باهات موافقم.

ـ حالا نمي خواي پسرعموتو بهمون معرفي كني؟ بنده خدا چشاش لوچ شد بس كه چپ چپ نگامون كرد.

romangram.com | @romangram_com