#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_125






***

شيت ها رو جلوي حسام و اميرعلي روي ميز پهن كردم كه اميرعلي يه لبخند زد و گفت:

ـ همون جور كه فكرشو مي كردم عاليه.

چشماي خانوم نادري و حسام توپ تنيسانه به اميرعلي خيره موند و خانوم نادري گفت:

ـ اولين باره كه از چيزي تعريف مي كنين مهندس.

اميرعلي بي توجه نگاشو جاي خانوم نادري با يه لبخند كنج لب و خوش زاويه سوق داد طرف من و گفت:

ـ من به آينده كاري شما خيلي خوش بينم خانوم.

باز سنگيني نگاه خانوم نادري و اخماي تو هم كشيده حسام و لبخند ذوق زده خاك تو سرانه من. اميرعلي جان من به شخصه عاشـــــــــقتم. روزي اگه به جايي هم رسيدم ميگم اعتماد به نفساي تو پشتم بوده. فكر كن اگه الان شادمهري اين جا بود جاي اين اعتماد به نفس يكي يه حرف مي زد كه فيها خالدونم آتيش گرفته و لب و لوچم هم با شوك وارده سكته اي آويزون مي شد.

ـ ممنون از لطفتون. اين قدرا چيز خوبي نيست. جاي كار زياد داره.

اميرعلي ـ خب هيچ آدمي نيست كه بتونه بهترين كارو بدون هيچ نقصي ارائه بده. هميشه آدما يه كوچولو اشتباه دارن.

خانوم نادري ابرو تو هم كشيده به من خيره بود و حسام اخماش تو هم به اميرعلي. دقيقا فلسفه اين اخما يعني چي؟ مثلا غيرت برت داشته برادر من؟ بي خيال بابا. جو فرهاده اينا. دو بار با فرهاد نشستن و برخاستن همينه ديگه. ميشه يه آدم متحجر پشت كوهي و حساس به هر گونه نگاه جنس ذكور به روي دختران و بانوان خانواده. دست اميرعلي بند تلفن رو ميزش شد كه زنگ خورده بود و به فاصله چند لحظه يه لبخند رو لبش ظاهر شد و گفت:

ـ راهنماييشون كنين داخل.

لبخندش بعد از گذاشتن گوشي رو صورت من پاشيده شد و باز اخماي شش در هشت حسام و خانوم نادري همزمان تو هم كشيده شد. باز شدن در و ...





***

romangram.com | @romangram_com