#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_124


ـ شادمهر ملكيو مي شناسي؟ اومده ايران. واسه اولين كسي هم كه وقت داشته من بودم. سوال ديگه اي هم هست؟ در ضمن لازم به ذكره كه مي خواد يه چند وقتي واسه تنوع اين جا بمونه.

نيشخند مهسا بيشتر كج شد و با تمسخر گفت:

ـ جالبه، بالاخره نمرديم و حضور آقا رو تو زندگي شما لمس كرديم. تو اين سه سال بدبختيت كدوم گوري بود كه حالا واسه من تيريپ مرام برداشته كه اولين نفر ويزيت كنندشون سركار خانوم باشه؟ من هيچ وقت اونو نديدم؛ ولي مي دونم كم از اون رفيق نامردش نداره.

ـ اووووي، شادمهر هر غلطي كه بكنه، مرام داره، شعور داره. راه اون دو تا از هم جداست. تو يه بارم اونو نديدي؛ پس حق نداري در موردش قضاوت كني.

ـ باريكلا، از كي تا حالا اين آقا شادمهر از ما واستون عزيزتر شدن؟

ـ تو عزيزتريني، اونم برام عزيزه. من همه جوره دوسش دارم؛ چون برام مثه مرداي ديگه نبوده.

ـ تو چرا دور نمي ريزي اون خاطرات لجنو؟

ـ شادمهر دور ريختني نيست. من هميشه ازش ممنونم. اولين باري كه حس كردم تنهام كنارم موند. اگه هم رفت سه سال پيش ديگه نتونست ياسيناشو دم گوشم ادامه بده. زبونش مو در آورد. اولا فكر مي كردم رفيق نامرديه كه داره زيرآب رفيقشو جلوم مي زنه تا زنش نشم؛ ولي بعد دو هفته فهميدم رفيق من خواسته رفاقت كنه و من كور شده هيچي از اين رفاقت نفهميدم.

نگاه مهسا بسته شد و سرش به پشتي كاناپه چسبيد و دل من تير كشيد. مي ترسه، از همه ی گذشته من مي ترسه. از اون لكه سياه زير چشمم كه اولين بار تو خونه اون ديد هم مي ترسه.

ـ شام چي مي خوري؟

ـ هر كوفتي خودت كوفت مي كردي.

ـ منو كه مي شناسي؟ عين خودت گشادم. حاضرم سر گشنه كپه مرگمو بذارم؛ ولي طرف آشپزخونه نرم. اين حرفي هم كه زدم يعني برو تو اون خراب شده يه چي درست كن دو تايي بزنيم تو رگ.

ـ تو حلقت درآد اين شامي كه من مي خوام بدمت تو بريزي تو خندق بلا.

ـ دلت مياد؟

ـ نه؛ فقط دل شادمهر جون نمياد.

ـ زهرمار، برو ديگه. وقتي كسي خودش خودشو تلپ مي كنه اين جا، خب كور ميشه غذا هم درست مي كنه.

ـ من موندم اين خاتون چپ و راست قربون صدقه چي تو ميره؟

مهسا دلش گرم نيست. به حضور تازه وارد مهم زندگي من دلش گرم نيست. چشم ترسيده س. نباش مهسا جان. شادمهر هميشه پشت و پناهه و من نديده محتاج اين پناه.

romangram.com | @romangram_com