#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_122


***

قاشق بستني رو بردم طرف دهنم كه شادمهر با اون تيپ مكش مرگ ماش نگاشو از دختراي ميز بغلي گرفت و گفت:

ـ خب چه خبر؟

ـ خبرا فعلا پيش حضرت آقاست. چي شد بعد سه سال هواي سرزمين مادري به سرت زد؟

ـ اومدم كه فعلا بمونم. به خاطر شادي. اون ور زيادي واسش اپن مايندي آورده.

ـ بي خيال پسر. تو خودت همه غلطي مي كني، اون وقت به من و شادي كه مي رسي رگ ايروني بودنت گل مي كنه؟

ـ يعني چي هي منو با خودتون مقايسه مي كنين؟ من با شما دو تا جغله فرق مي كنم.

يه لبخند كوچولوي من و پاسخ دهي شادمهر با يه لبخند گنده تر.

ـ پسرعموت شركت بدكي نداره. نه، خوشم اومد. تو خون اين خونواده پول پارو كردنه.

ـ نگفتي چطور آدرس شركتو پيدا كردي؟

ـ يه آشنا آدرس داد. فعلا بي خيال اين چيزاي پيش پا افتاده. از خودت بگو. چي كارا كردي تو اين دو سال؟

ـ كار و درس.

نگاش رنگ سرزنش گرفته به نگام كوك زده شد و اون خشونت ریيس مآبانشو چاشني حالتاش كرد و گفت:

ـ دقيقا چه كاري؟

ـ بي خيال پسر. منو چي فرض كردي؟ تو يه رستوران يه مدت كمك آشپز بودم. يه مدت هم معلم خصوصي. زندگي خرج داره، خيلي خرج داره. من نمي دونستم، تو اين دو ساله فهميدم. هميشه هر چي خواستم آماده كرده جلوم آماده بود. پولاي تو كيف پولم از حقوق يه ماه يه كارمند هم بيشتر بود. حالا مي فهمم معني زندگي يعني چي؟ يعني اين كه واسه يه لقمه نون سگ دو بزني. من گشنگي كشيده عاشقي يادم رفت. دل سيري دل زدگي مياره. آقابزرگ شايد در ظاهر ظلم كرد؛ ولي يادم داد كه قدر عافيت بدونم.

ـ يه چيزي دو ساله بد رو دلم مونده.

ـ تو كه ته تهش مي پرسي. خب بپرس و سبك كن اين بار دلو.

ـ تو كه با همه چي اون مرتيكه نفهم ساختي، چي شد يهو بي خبر افتادي دنبال طلاقت؟

romangram.com | @romangram_com