#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_121
ابروهام بالا پريده و چشمام خرگوشي به گلدون كنار سالن خيره موند و باز به گرمي اون نگاه فكر كرد. اميرعلي كجاي اين معادله چند مجهولي زندگي من جا داره؟ من هنوز تو حل ايكس و ايگرگ هام ناتوانم. اين زد جديد و كجاي دلم جا بدم كه بشه حلش كرد؟
***
لب هام متظاهرانه براي سميه خانوم كش اومد و اون باز زير چشمي، زير لبي، زير عينكي جواب سلاممو با پايين ترين ولوم ممكن حوالم كرد و من باز انرژي مثبت گرفته از در خونه زدم بيرون. باز حواسم بود كه در آروم بسته شه تا يك مرحمت به مرده و زنده داشته و نداشتم اول صبحي از قبل سميه خانوم نرسه. باز قاسم و باز اخماي مثلا كشيده تو هم من و در اصل ذوق كرده از سوت بلبليش. چه نمك مي ريزه اين بشر. كي گفته همه مزاحما بدن؟ من از قاسم مزاحم بيشتر راضيم تا مثلا آدماي با فرهنگ بالا شهري. نمي دونم چمه؟ چم كه نه، خوشمه. دلم پيچ و تاب داره از يه دلشوره. دلشوره كه نه، يه پيش بيني واسه يه اتفاق خوب. دلم گرمه، مثل چند روز گذشته مرده نيست. خون گردش شده داره. پيچ و تاب داره، اونم از جنس شيرين. از يه جنس خوب كه من با خساستو اول صبح مهمون مي كنه به يه پيراشكي دست فروشي كنار خيابون. به قول فرهاد زندگي يعني اين چيزاي كثيف و كنار خيابونيو با لذت خوردن. چمه امروز؟ چمه كه از صبح حس زندگي، سِرُم به سِرُم و قطره به قطره به بدنم سرازير ميشه و من غرق ميشم تو طعم خوب پيراشكي زندگي ده.
حتي اين بار كه وارد ميشم نگهبانو با اون لبخندش هم دوست داشتني فرض مي كنم و جواب لبخندش ميشه يه نيم خند كنج لبم. تو آسانسور بي خيال شيش و بش واسه اين صداي مثلا پرعشوه زن آسانسور شده و ديد مثبت هم باز بي سقف توقف همين جور بالاتر ميره و بالاتر ميره. خانوم سليماني هم متلك انداز اينه كه خبري شده كه من بي دم گردو مي شكنم كيلو كيلو و باز تو دلم پيچ مي خوره و حس مي كنم يه خبري هست امروز. با فنجون قد پارچم كه از آبدارخونه بيرون مي زنم ...
نگام بي اين كه به تكه هاي شكسته ليوان باشه رو صورتش بالا پايين ميره و حل مي كنه اين معادله سينوس كسينوس پيچ و تاب اين دلو. دلم با تانژانت كج خند گوشه لبش قرص ميشه و از نيشگون هاي ريز رون پام دست برمي داره واسه اين كه خواب نباشم. قدمام جون مي گيره. سرم كه به سينه پر مهرش مي رسه آروم ميشم. با همه نا آروميم تو اون سينه امن و بزرگ آروم مي گيرم. دستاش قاب صورتم ميشه و لبخندش روي تك به تك اجزاي صورتم پاشيده و لب ميزنه كه:
ـ چه لاغر شدي دختر؟
اولين قطره كه رو صورتم مي ريزه تازه يادم مي افته وسط سالنم و خدا رو شكر كسي رد نشده ببينه اين همه ابراز محبتو.
ـ كي رسيدي؟
ـ ديشب. اولين كار امروز هم اومدن اين جا بود.
ـ اين جا رو از كجا بلد بودي؟
ـ اهكي، مثل اين كه داداشتو دست كم گرفتي. بعدا بايد يه چيزاييو واست توضيح بدم. زود برو مرخصي رد كن كه امروز مي خوام دربست در خدمت خانوم خوشگله ی رو به روم باشم.
ـ باورم نميشه.
ـ خب نشه. پرتاب نارنجك به فضا كه نيستم. اومدم ايران، كار شاقي كه نكردم. نمي ذاري يه روز عين بچه آدم باهات رفتار كنما. بعد دم به دقيقه ميگه به من احترام نمي ذاري.
لبام كش اومد و دلم پر از حجم مهر انباشته تو وجودش پشت نقاب تو سر من زدناش شد. منو اين همه خوشبختي محاله.
romangram.com | @romangram_com