#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_119


لبخدم رو صورت داشت پخش مي شد كه با حرف مهديس صورتم خنديدن يادش رفته، زل زده به گلدون كريستال رو ميز موند و دلم پيچ خورد و دهنم تلخ شد. دلم مي گيره از اين حالگيريات مهديس جان.

مهديس ـ خدا كنه حداقل اين ازدواج مثل ترانه تو آب درنياد. آخه چشمون بد ترسيده سر عاشق معشوق بازي.

گلرخ جون دست كشيد رو دستم و باز زيرپوستي مهربونيشو حس كرده دلم كمي گرم شد.

آقابزرگ ـ صد بار گفتم خوش ندارم تو اين خونه حرفي از اون اتفاق زده بشه. حاليتونه؟ مهديس بهتره از اين به بعد مراقب حرف زدنت باشي.

سرم بالا نيومد تا طعم گس لبخند رضايت مهسا رو بچشه. من سر پايين افتاده حس مي كنم آرامش نگاه فرهاد و گلرخ جون و مهشيد و مهسا و خاتونو. من نمي خواستم اين طور بشه.

از سر جام بلند شدم و گفتم:

ـ من امشب بايد زودتر برم خونه، ببخشيد.

كسي حرفي نزد و من در حال گذر از كنار مهديس شنيدم حرف تلنبار شده رو دلشو.

ـ هميشه شانس داشتي؛ ولي بعضي وقتا آدما بدشانسي هم ميارن.

چشام لبريز اشك و گلوم باركش بغض. دلم پر از بي مرامي اون و تنم گر گرفته از ياد و خاطرش. همه اينا به خاطر توئه. به نظرت ميشه روزي ازت گذشت؟

فرهاد ـ ترانه مي رسونمت.

ـ نه، نيازي نيست. سر شبه، تو هم خسته اي. شب خوبي داشته باشين.

فرهادم ممنون. ممنون به خاطر درك بالات. ممنون به خاطر دونستن من محتاج تنهايي و قدم زدن. كاش بعد از اين دو سال هم نمي اومدم. تنهايي هميشه هم طعم تلخ نداره. تنهايي با همه بديش يه خوبي داره، نيش و كنايه تو خلوتت جايي نداره.





***

نگام به پلاناي پهن شده روي ميز بود كه كاويان گفت:

ـ به نظرتون بهتره؟

romangram.com | @romangram_com