#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_118
فرهاد ـ شما فعلا برو ببين اين دسته گلي كه گلرخ جونتون خريده خوشگل هست يا نه؟
ـ پس چي خيال كردي؟ سليقه گلرخ جونم هميشه تكه. فرهاد ايشاا... خوشبخت بشي.
گا ه گاهي كه سر مي ذارم رو سينه ورزشكاري عمو جان، دلم قرص همه مهربونياش ميشه و دلتنگ ميشه واسه همه روزاي خوش گذشته. فرهادم تو به جاي من خوشبخت شو. به جاي من پس بزن همه دلتنگيا رو. نگارو پس بزن، نسترن همون با تو دل منه، با اين دل بمون.
***
ـ حالا بله برون كي هست؟
عمه فريبا ـ آخر هفته. هل بودن انگاري.
نگام به پشت چشم نازك شده عمه و لب گزيدگي خاتون از اين نيش و كنايه بود كه فرهاد گفت:
ـ من كه تا آخر هفته دق مي كنم.
عمه فريبرز ـ آقابزرگ زن ذليليش بدجور به خودتون رفته.
آقابزرگ ـ بچه چرا حرف در مياري؟ من كي زن ذليل بودم؟
ـ نبودين؟ والا تا جايي كه سن من كفاف ميده خاتون مي گفت فاروق، شما جون تقديم كرده سه سوته در خدمت بودين.
مهسا ـ حالا بابای منم كم نداره. كافيه مامان بگه فريبرز، بابا جان اون سر دنيا هم باشن، ايكي ثانيه دست به سينه در خدمتن. ارثيه انگار تو فاميل.
خاتون ـ فردينم هم با همه غد بازياش دلش مي رفت واسه تارا. خدابيامرزا خيلي عاشق هم بودن.
آقابزرگ ـ خاتون جان الان چه وقت اين حرفاست؟ الان بايد خدا رو شكر كنيم و دست دكترو ببوسيم كه اين ته تغاري ما رو به غلامي قبول كرده و دختر دسته گلشو بدبخت.
فرهاد ـ من هميشه مديون مهربونياتون بودم آقابزرگ.
آقابزرگ ـ قابل نداره باباجان.
romangram.com | @romangram_com