#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_117


***

با لبخند جلوش وايسادم و دستشو پس زدم و شروع كردم به گره زدن كراوات كه مهربوني نگاشو حس كرده سر بالا كردم.

فرهاد ـ برام دعا كن واسه استادم مقبول بيفتم.

ـ خيلي مي خوايش؟

فرهاد ـ اولا فكر مي كردم واسم يه حس عاديه؛ اما حالا مي بينم همه جوره مخلصشم.

ـ من دلم روشنه، اصلا مگه دوماد بهتر از تو هم قراره گيرشون بياد؟

فرهاد ـ ترانه من هميشه ممنون اين اعتماد به نفساتم.

مهسا ـ منو چي؟

فرهاد ـ تو كه خل و چل خودمي.

مهسا ـ كاش خاتون ميذاشت ما هم بيايم.

فرهاد ـ خوبه نذاشت؛ وگرنه سه تاييتون واسم آتيش مي سوزوندين. همون يه دونش واسه كلهم مراسم كفاف ميده.

ـ برو پسر كه امشب راضي كردن دكتر سخت گير مملكتو بايد انجام بدي.

مهسا ـ غلاميشو بگو واسه خاطر نسترن خانوم، ميگما يه كار كن اعتماد به نفس بگيري تا اون جا. از اولي كه نشستي تو ماشين مثل هميشه آهنگ مورد علاقه رو بذار و كيف دنيا رو ببر.

ـ چه آهنگي؟

مهسا ـ بابا همون نسترن با تو دل من ...

فرهاد يه پس گردني، خل و چلشو مهمون كرد و گفت:

ـ برو عمتو دست بنداز.

ـ دوباره با عمه فريبا شوخي كردي؟ راپورت بدم؟

romangram.com | @romangram_com