#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_116


ـ از خودت پذيرايي كن.

نگام رنگي از تعجب داشت و اون نگاه متعجبمو با يه نگاه آشناي نا آشنا جواب داد و كنار حسام خيره شده به اون همه صميميت اميرعلي وايساد و شروع به حرف زدن كرد. هنوز نگام به اميرعلي بود كه با چشم و ابرو اشاره كرد آبميوه رو بخورم. دستم دور ليوان حلقه شده بالا اومد و لباي رژ زدم خيس تر شد.

جلسه كه باز شروع شد اميرعلي اين بار رو كرده بهم گفت:

ـ من احساس مي كنم خانوم مهندس يه جورايي از نقشه ما يه ايرادي درآوردن، درست ميگم؟

دوازده جفت چشم برگشت طرفم و من خيره شدم به حسام و دختر كنار دستش كه سراسر نفرت بهم خيره بود.

ـ خب، خب زياد مهم نيست. اصلا چيز خاصي نيست؛ فقط يه لحظه از نگاه يه خريدار كه وارد مجتمع تجاري ميشه به موضوع نگاه كردم.

اميرعلي ـ خوشحال ميشم ايدتونو بدونم.

ـ اين پروژه به نظر من به شرطي مي تونه پيش فروش خوبي داشته باشه كه جاي طبقه شهر بازي به طبقه آخر انتقال پيدا كنه. هر فروشنده اي مي دونه كه يه بچه هميشه زورش به مادر پدرش چربيده و خونوادش مجبورن براي بردن اون به شهر بازي تمام طبقاتو عملا ديدن كنن و اين يعني يه نوع جلب مشتري. بودن شهربازي تو آخرين طبقه مي تونه نورگيري بهتري داشته باشه، اونم براي جلب نظر بچه ها.

ساكت شده و نگران سرمو پايين انداختم كه صداي كف زدن كسي سرمو بالا آورد. اميرعلي هم يه چيزيش ميشه.

اميرعلي ـ عالي بود، من به خاطر يه خواهرزاده شيطون اين جور مورديو تجربه كردم. نظر فوق العاده اي بود خانوم مهندس.

كاويان ـ به نظر من هم فوق العاده بود، بچه ها هميشه تو اين موارد زورگو بودن.

حسام ـ به تيمم ميگم طرحا رو عوض كنن؛ پس پروژه آخر اين ماه شروع ميشه.

اين بار دختر كنار دست حسام لبخند زنون به اميرعلي بي توجه گفت:

ـ البته به خاطر اين طرح موقعيت هاي بهتري رو از دست ميديم.

اميرعلي ـ تو كار ما ريسك پذيري حرف اولو مي زنه خانوم نادري.

باز يدك كشي نگاه غرق در نفرت خانوم نادري و ابروهاي گره خورده حسام خان فرزين و لبخند آشناي نا آشناي اميرعلي.





romangram.com | @romangram_com