#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_115


گوشيم واسه بار دهم زنگ خورد و من برداشته گفتم:

ـ الان درست جلو ساختمونم؛ شما فقط بگين كدوم طبقه؟

ـ طبقه دهم. خانوم فرزين فقط زود باشين، جلسه داره شروع ميشه.

ـ بشمر سه بالام، فعلا.

قدمام تند شدن طرف آسانسور و بازم تو جنگ و جدال مغزيم حرص خوردم ازدست حسام خان فرزين با اين حرفشون كه هر كس خودش بياد شركت. چهل و پنج دقيقه فقط آدرس پيدا مي كردم.

از آسانسور زدم بيرون و جلوي منشي سر كرده تو مانيتور جلو روش وايسادم و گفتم:

ـ از شركت گيتي گستر اومدم، مهندس فرزين هستم.

نيشخند كنج لبش با حجم رژهاي جگريش زاويه دار تر شد و خيره بهم گفت:

ـ پس منم نيكول كيدمنم.

ـ خانوم محترم مگه من با شما شوخي دارم؟ جلسه داره شروع ميشه. لطفا اگه شك دارين هماهنگ كنين.

ـ تا جايي كه من مي دونم اولا مهندس فرزين يه آقاي جوون و خوش تيپ تشريف دارن. دوما الان تو جلسه هستن.

ـ شما يه هماهنگي بكنين متوجه ميشين.

قبل از حرفي با اداي كامل واجبات تمسخر در بزرگ باز شد و اميرعلي خان با پرستيژ بيرون اومده با اخم خيره شده به منشي اظهار وجود كردن.

اميرعلي ـ چرا خانوم مهندسو معطل مي كني؟ مهندس من ازتون معذرت مي خوام، بفرماييد.

گوشه چشم اومدن واسه آدمي كه تا چند دقيقه پيش داشته حالگيري مي كرده ازت يعني ته ته عشق و حال روزانه. با يه لبخند مليح از كنار اميرعلي كه درو برام باز نگه داشته بود رد شدم و نگام تو نگاه عصبي حسام نشست و با لبخند روي تنها صندلي خالي نشستم و با لوندي در اثر جاذبه لباس هاي جديد دسته موهاي تو صورتم رو با ناخوناي بلندم كنار زدم. اميرعلي در حال نشستن يه لبخند آشنا پاشيد به صورتم و گفت:

ـ بازم ازتون معذرت مي خوام.

ابروهاي حسام و خانم كنارش همزمان بالا پريد و منم خركن ترين لبخندم رو براي اميرعلي جان به عرصه نمايش گذاشتم.

سايت پروژه عالي بود. از حق هم نگذرم نقشه هاي پيشنهادي دو گروه معركه؛ ولي هر دو يه اشكال ريز داشت كه سعي كردم چشم پوشي پيشه كنم و جلوي مهندس فرزين حرفي نزنم. واسه تايم تنفس اميرعلي كنار صندليم وايساد و بطري آبميوه رو خودش باز كرد و برام ريخت تو ليوان و گفت:

romangram.com | @romangram_com