#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_113


سر پايين بي نگاه برگشتم طرفش كه گفت:

ـ پول داري واسه لباس؟

باز من و حس خفت كشي، باز من و حس بي قرار درك نشدن. من همينم، چرا همين جور نمي بينم؟

ـ بله، اون قدرا هم بدبخت و مفلس نيستم مهندس فرزين.

تلخي لحنم و سنگيني نگاش كه تو هم مي پيچه، فضا خود به خود نفس تنگ مي كنه.

ـ ناراحت شدي نوه ی فاروق خان؟

ـ يه عمره عادت كردم واسه حرف آدماي بي ارزش تره خرد نكنم.

صداي بلند پوزخندش و حس لبخند نقش بسته رو لبم.

ـ خوبه، جالبه. اولين كارمندي كه جلو رو آدم واميسته و حاضر جوابي مي كنه. حس جالبيه.

ـ مي تونم برم مهندس؟ خانوم سليماني بهم نياز دارن.

ـ برو؛ ولي آخر هفته و شرايطشو يادت نره.

دستگيره رو هم كه فشار ميدم حس مي كنم فشردگيش به فشردگي قلب يخزدم نيست. دلم تنگ همون روزاييه كه مهسا علي بي غم صدام مي زد. علي بي غم كجايي؟ دلم تنگ توئه، تنگ همه سالاي با هم بودنمون. چي شد كه رفتي؟ من ولت كردم؟ يا تو بي مرامي؟





***

مهسا به مانتو و من به اتیكتش خيره بوديم. قيمتش نجومي كه نه كهكشاني بود.

ـ مهسا اين كه خيلي زشته.

ـ تو از بچگيت سليقه ی درست درموني نداشتي، برو همينو پرو كن.

romangram.com | @romangram_com