#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_111
***
دو تايي سر چسبونده به سر خاتون و متحمل نيشگوناي كبود كنندش با نيش باز در سكوت كامل در حال ذوق مرگي واسه نجات يك بشر از نژاد دختران دم بخت از بي شوهري به سر مي برديم كه با سقلمه آخر خاتون مهسا پخش زمين و با كشيده شدن دستم توسط مهساي زمين خورده منم با زانو خرد شده به صورت راضي خاتون تلفن به دست خيره شدم.
خاتون ـ نگين اين حرفو ... ماشاا...، هزار ماشاا... قربون قد و بالاش برم من، همه چي تمومه ... پس ما آخر هفته مزاحم مي شيم ... سلام خدمت آقاي دكتر هم برسونين.
مهسا بمحض قطع تماس با نيش چاك خوردش گفت:
ـ چي شد؟ ميرين خواستگاري؟
خاتون ـ آره، ميريم خواستگاري نسترن، نه تو كه انقده ذوق كردي. ورپريده ها انگاري حاليشون نيست دارم تلفن حرف مي زنم. يكي يه دونه بزنم كه تا دو روز حال خودتونو ندونين.
مهسا ـ نه خاتون، از شما به ما زياد رسيده.
فرهاد رو نيگا؟ انگاري چه خبري بهش دادن. شانسو مي بيني؟ حالا العهد دكتر هم بايد يه ماه زودتر برگرده ايران كه عمو جان ما ماهي گيري كرده تو آب گل آلود و بخواد آخر هفته اي بره تندي به وصال نسترن خانومش برسه.
مهسا ـ نميري شما از ذوق؟
فرهاد ـ چه كنم ديگه!
ـ كار خاصي نكن؛ فقط اون نيشو جمع كن حالمون بد شد. دوماد هم اين قدر ذليل؟
خاتون ـ ورپريده ها چي كار بچم دارين؟ چشم ندارين ببينين بعد اين همه سال سرش به سنگ خورده و مي خواد زن بگيره؟
مهسا ـ ديگه اگه سنگ خورده باشه تو سرش؛ وگرنه اين بي بخارو من هنوزم شك دارم به آخر هفته برسه. شانس كه نداري خاتونم، زرت يه عمل جراحي مهم مي افته وسط تايم خواستگاريش و همه چي داغون ميشه، نسترن هم پرپر.
فرهاد سيب پرتاب كرده گفت:
ـ مرده شور اين سق سياتو بببرن من راحت شم. كوري چشم تو هم شده گوشيمو اون شب خاموش مي كنم.
گلرخ جون ـ ايشالا به خيري و خوشي تموم ميشه و ما آرزو به دل عروسي تو نمي مونيم.
فرهاد ـ بابا من نمي دونستم همه آرزو عروسي منو دارن.
مهسا ـ آره مادر، دل خاتونم آب شد تا تو رو تو لباس عروسي ببينه.
romangram.com | @romangram_com