#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_109


ـ با همه حقارتش؛ ولي خوب دهن آقابزرگو بسته. از بچگيت اين جوري دل آقابزرگو بردي ديگه، نه؟

ـ دشمني تو سر ثروتمه يا محبت خرج شده برام؟

ـ دشمني من دشمني نيست، بذارش پاي كنجكاوي.

ـ به نظرت سخت نيست؟

ـ فكر نكني بهش آسونه.

ـ مهندس فرزين، من بابت همه وقتايي كه به نظرت تو حقت نامردي شده متاسفم، راحت شدي؟

ـ نيازي به تاسف تو نيست. تو حق من تك پسر هيچ وقت نامردي نشده؛ ولي يه چيزي رو مخمه. مايه نگراني بودنت، حتي تو خونه ی ما.

ـ فلسفه ی آشي كه پريروز خوردي رو مي دوني؟

نگاش گوشه چشمي و سر تكيه داده به پشتي صندلي برانداز كن بهم خيره شد و من نگامو دادم قاطي باريكي اون كوچه و خاطرت دو ساله تنهاييم.

ـ فرهاد ميگه وقتي مامان و بابا تو اون تصادف مي ميرن، من از دوري مامان چند روز تب مي كنم و يه شب تشنج. دكتر گفته بوده تا صبح دووم بيار نيستم. خاتون نذر مي كنه اين ديگ آشو، شايد دليلش واسه خيليا از ياد رفته باشه؛ ولي واسه من و خاتون وآقابزرگ هيچ وقت از ياد رفتني نيست.

ـ عمو فردين كه مرد خونواده داغون شد. يه جور مهره اصلي بود. آقابزرگ هميشه عمو فردينو يه جور ديگه دوست داشته.

ـ چون مديريتش شبيه آقایبزرگ بود. دلرحمي عمو فريبرزو نداشت واسه كارگر جماعت و آرزو پروري و دنبال كار خود رفتن فرهاد هم تو خونش نبود. تو واسه آقابزرگ همون فردينی، حتي با دنبال آرزو رفتناي خودت. مممنون از پيشنهاد رفيقت بابت رسوندنم و تويي كه تو رودربايستي موندي.

ـ من رودربايستي تو كارم نيست، خوش ندارم يه چيزو دو بار تكرار كنم.

ـ آخ، ببخشيد مهندس فرزين.

نموندم تا اون نيشخندو ببينم. ماشين كه تو پيچ كوچه تنگ گم شد، يه لبخند نشست كنج لبم. پسر بدي نيست؛ فقط عادت نداره به خاكي بودن فرهادوارانه من عادت كرده. حسامه، نوه فاروق خان. اوني كه يه عمره من و مهسا با شوخي و خنده مثلا حسودي كرده چشم ديدن ارث خور اصلي بودنشو نداشتيم. راستي اميرعلي كي بود؟ دلم هنوز گرم نگاه آشناشه، يه جور تلاقي. ديگه بسمه، اعتقاد به جهان قبل از اين دنيا داشتن كمترين عضو كلكسيون خرافاتم بود كه به سلامتي كارت عضويتش هم صادر شد!





***

romangram.com | @romangram_com