#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_106
ـ مهندس فرزين، دختر عموم.
نگام جاي تعجب از برخورد فوق العاده استراتژيكي مهندس فرزين ديروز تا حالا، متعجب شد از چشماي باريك شده از تعجب مرد رو به روم و گفت:
ـ بايد فكرشو مي كردم. در هر صورت از ديدنتون خوشحال شدم خانوم.
نگاهش بي حال بود؛ ولي پر مهر. لمس مهرش خاص بود. مثل همه مرداي هيز نبود. رنگي از واقعيت آشنايي داشت و لحن بي انرژي و در خلاف چند لحظه پيشش بود كه سنگين تر كرد فشار دست مهندس فرزينو رو شونم و مني كه دلم خواست بدونم راز پشت اين آشنايي اعتقاد پيدا كرده به جهاني قبل از اين دنيا.
ـ من ... من ديگه بايد برم، داره ديرم ميشه.
مهندس فرزين سري تكون داد و اين بار باز اميرعلي به گفته حسام اظهار وجود كرده گفت:
ـ حسام دير وقته، بهتره دخترعموتو برسوني، بعدا هم مي توني اون پوشه رو بهم بدي.
نگاهش روي من بود و باز لبخند از جنس مهر و نگاه آشنا و من ناآشنا به اين نگاه آشنا.
مهندس فرزين ـ خب، باشه پسر، ترانه تو لابي منتظر باش وسايلمو برمي دارم و ميام پايين.
منتظر جواب من نشده دست داده با اميرعلي خان و قدم تند كرده رفت طرف آسانسور و اميرعلي در دو قدمي من وايساده گفت:
ـ خوشحالم كه ديدمت، بالاخره ديدمت! بهتره من برم، خداحافظ.
به جاي خداحافظي مغزم شروع به پردازش اين جمله ی "بالاخره ديدمت." كرد و خواست بدونه مگه من بلا نسبت شكيرا، شكيرام؟ يا جوليا رابرتز كه يه مردي در حد اون و در چشم دخترا فوق جذاب بهم اين جور جمله جوگيرانه اي بگه و دم به دقيقه نگاه پر عطوفت شليك كنه.
***
باورم نشده به پشتي صندلي جنسيس سودان مهندس فرزين تكيه زده، بالاخره از هنگي در اومدم و گفتم:
ـ من سر همين چهار راه پياده ميشم.
ـ فكر نمي كنم خونت اين ورا باشه.
romangram.com | @romangram_com