#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_105
صداي مهندس فرزين ديروز تا حالا و حسام يك عمر و سر تخته شسته چند ساله تو گوشم صدا داد و اخمامو بيشتر تو هم تداخل داد.
ـ اميرعلي چرا اين جايي؟ دو ساعته بالا منتظرتم، فكر كردم از اين ور خيابون تا اون ور خيابون به رحمت ايزدي پيوستي.
ـ نه، داشتم يه اختلاط دوستانه مي كردم.
انگشت شصتم زير بند كوله و انگشتاي ديگم دورش حلقه شد و در حال گذر از كنارش گفتم:
ـ در هر صورت من يكي مطمئنم شما رو هيچ جا نديدم.
ـ خوشحال ميشم اسم اين خانوم متشخصو بدونم.
زير چشمي شاهد شدم واسه ابروهاي به سرعت بالا رفته و به همون سرعت گره خورده ی مهندس فرزين ديروز تا حالا. نگام باز برگشت روي مثلا جنتلمن رو به روم و گفتم:
ـ شما كلا با همه اين قدر زود حس صميميت مي كنين؟
ـ نه همه؛ فقط آدماي خاص و آشنا و چهره پوستري.
ـ اون وقت اجالتا كي بهتون گفته كه هر كسي از اين صميميت خوشش مياد؟
ـ من كلا كاري به خوش آمد كسي جز خودم ندارم.
ـ منم واسه آدماي زود صميمي شو و كاري به خوش آمد كسي نداشته تره هم خرد نمي كنم، چه برسه باب آشنايي بدم؛ پس خداحافظ.
نگاهي به مهندس فرزين هم نكردم تا باز شاهد بشم واسه حالات بصري كه تداعي گر عمو فريبرز و فرهاده برام.
ـ خب آشنايي با شما كه براي من كاري نداره.
ـ فقط به اين خاطر كه شما حس آشنايي دارين مي خواين عملي كنين اين آشناييو؟ نه بابا، باور كردم كه شما صد درصد به زندگي قبل از اين دنيا اعتقاد دارين.
باز هم كج خند چسبيده به لباي در نظر اكثريت خوش فرمش بيشتر زاويه دار شد و اين بار رو به مهندس فرزين گفت:
ـ شما خانومو مي شناسي حسام؟
بي نگاه به حسام خواستم در حين قدم برداشتن بدرودو دو دستي پيشكش آدم مثلا جنتلمن رو به روم كنم كه دستي روي شونم سنگين شد و گفت:
romangram.com | @romangram_com