#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_104






***

كوله ی افتاده از شونه رو دوباره درست كردم و به عددايي كه كمتر مي شد خيره شدم. با يه حس بد به اسم بي حوصلگي مفرط. تو اين شركت رفيق پيدا كردن همون آب تو هاون كوبيدنه. شيطونه ميگه جاي اين شركت و اين دختراي انگار دشمن خوني به پيشنهاد مامان نرگس براي معلم خصوصي كلهم درساي نرگس حتي با وجود برادر جان جواب مثبت بدم و نه خفت كش اين مهندس فرزين بشم و نه متحمل نگاه سراسر دشمني دختراي شركت. انگار با نگاشون ارث نداشته ی بابا جوناشونو طلب مي كنن. از هم، از من. نمي دونم واسه چي؟ خانوم سليماني كه ميگه بخاطر تب عشقشونه به مهندس فرزين و من ميگم واسه خاطر تب جنونشونه؛ وگرنه اين كوه يخ چي داره كه ملت با نگاشون به جنگ تن به تن برن؟ والا! من كه چيز خاصي تو وجودش نديدم. خوشتيپي و خوش قيافگي دور و برم زياد بوده، چشم و دل سيري آورده. با وجود اون جذاب ترين دل قرصم كرده كه جذابيت دم كوزه بذاريش هم دو چيكه آب نميشه دستتو بگيره. حسام چي داره جز يه نگاه هيز؟ جز يه غرور و تكبر آميخته به نگاه اكثريت آقایون ايراني؟ جز پول و مكنت؟ جز مدرك معتبر اون ور آبي؟ چيز خاصي نداره، لااقل واسه من خاص نيست كه به خاطرش رقيب شمرده بشم.

در آسانسور كه باز شد نفسمو پوفي دادم بيرون و سر پايين و سراميك شمار رفتم طرف در كه ... نگام به كوله ی افتاده خودم و سامسونت افتاده پاهاي رو به روم بود. با همون سر پايين رو زانو نشسته سامسونتو بالا گرفته و با پشت دست تكونده گرفتم طرف صاحب پاها و سامسونت نرم از دستم كشيده شد. كولمو برداشتم و بلند شده تازه سر بالا كردم. يكي با يه جذابيت براي من عادي، با يه نگاه بالا به پايين؛ ولي با يه تفاوت. سبك، نرم، سيال. با يه كج خند گوشه ی لب.

ـ منتظر عذرخواهيم هستين؟

كج خندش بيشتر شيب گرفت و يه دستش مثلا جنتلمنانه گوشه كت ماركدارشو بالا زده فرو رفت تو جيبش و در جوابم گفت:

ـ ابدا، اصولا من بايد از يه خانوم متشخص عذرخواهي كنم.

د بيا، اين بابا هم كه هيزه. يعني كلهم مرداي اين ساختمون هيزن، جز اون آقای شكوري عاشق همسر پا به ماه. نه، من مي خوام بدونم با يه نگاه چطور تشخيص داد كه من متشخصم؟ اونم من، مني كه در نقل قولاي مهسا كاملا به اين موضوع واقفم كه سليطه اي بيش نيستم.

ـ در هر صورت هر دو خورديم به هم؛ پس نيازي به عذرخواهي نيست.

ـ كارمند اين ساختمونين؟

ـ چطور مگه؟

ـ احساس مي كنم شما رو يه جا ديدم.

ـ لابد مثل يه نقاشي مينياتوري توي يكي از موزه هاي لوور پاريس هستم؟

كج خندش پخش شد و قهقهش هوا رفت و بعد از يه دور به رخ كشيدن كلاس خندش با لبخند ته مونده اون خنده كذايي گفت:

ـ جالبه، من از خانوماي متشخص و حاضرجواب خيلي خوشم مياد؛ ولي جداي از شوخي من مطمئنم كه شما رو مي شناسم.

ـ نه بازيگرم، نه يه چهره سرشناس كه پوسترم تو كل شهر پخش باشه. شايد هم شما به زندگي قبل از اين دنيا اعتقاد دارين و به نظرتون اون دنيا يه ملاقاتي باهام داشتين؟

ـ شايد؛ ولي با نظريه پوستر موافق ترم. حس مي كنم خيلي برام آشنايين.

romangram.com | @romangram_com